X
تبلیغات
رایتل
جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 03:38 ب.ظ

همه چی از اونجایی شروع شد که دیشب بعد از اینکه علی نقشه ی خونه رو کشید، عکسش رو برام فرستاد تا نتیجه زحماتش رو ببینم و لذت ببرم!!

توی عکس، روی میزش، کنار نقشه و وسایلش، یه پاکت سیگار هم دیده میشد!... از قبل میدونستم که پدر علی سیگار میکشن. و این رو هم مطمئن بودم که علی با مشکلات ریوی که داره، نفس هم به زور میکشه چه برسه به سیگار!!... از طرفی من انقدر به بوی سیگار حساسم که اگه شخصی چند روز قبل تر جایی سیگار کشیده باشه، بازم بوش رو تشخیص میدم!! ولی خب دهن علی از نزدیکترین فاصله ( یعنی دهن تو دهن و لب تو لب !!) هم باز اثری از سیگار نداشته!! ....  با همه ی این احوالات با دیدن اون پاکت سیگار کنار وسایل علی، غم عالم روی سرم خراب شد و یه لحظه همه چی رو  محو در دود سیگار دیدم!!.... همینجور فکر های مختلف توی سرم میچرخید و  اشک میریختم !! به علی هم چیزی نگفتم!!  ( همزمان نقشه رو میدیدم و با علی چت میکردم و برام نقشه رو توضیح میداد!)... مشغول صحبت در مورد نقشه بودیم که 1 ساعت بعد طاقتم تموم شد و در حالی که زار میزدم بهش گفتم: علی؟؟ تو سیگار میکشی؟؟... علی اولش خندید و گفت: خودم حدس میزدم با دیدن اون پاکت سیگار این فکر به ذهنت برسه!! کلی هم مسخره ام کرد.... ولی من اشکم تموم نمیشد!! ... علی هم باور نمیکرد که دارم گریه میکنم!!... بعد از اینکه دید انگار قضیه جدی شده، تازه شاکی شد که چرا من بهش اعتماد ندارم!!...میفت : تو هنوز بعد از این همه مدت من رو نشناختی؟؟ .. من اگه یواشکی سیگار میکشیدم که عکسش رو برات نمینداختم! اگر هم علنی سیگار میکشیدم که تا حالا فهمیده بودی!!

گاهی آدم به خیلی چیزا باور و اعتماد داره! از ته قلبش هم قبول داره! ولی دلش میخواد به نحوی باورهاش براش تازه بشه و محکمتر بشه!! به یادآوری نیاز داره و یک مهر تایید به باورهاش!!

دیشب هم من، دقیقا همین حس رو داشتم! دلم میخواست از علی مطمئن تر بشم!

همون موقع علی بهم زنگ زد و با حرفاش دلم آروم شد! و این قضیه همین جا تموم شد! و من باور دارم و مطمئنم که علی ِ من هیچ وقت سمت سیگار نخواهد رفت!!

دوباره یه بحث دیگه پیش اومد و انقدر گریه کردم که نفسم بالا نمیومد!! از شدت گریه، چشمام در حال کور شدن بود!!

و نهایتا در حالی که علی باهام حرف میزد و توی گوشم عاشقانه نجوا میکرد، در آغوشش بیهوش شدم!!

صبح چشمام انقدر پف کرده بود که باز نمیشد!! قرمز.. پف کرده ! خیلی وحشتناک و تابلو شده بودم!! از ترس اینکه کسی بهم برای گریه کردن گیر نده، سریع به حموم پناه آوردم!!

به علی اس ام اس دادم: اومدم حموم ! شاید یه دوش بگیرم و التهاب و پف چشمم کم بشه!! الان خودم و گوشیم زیر دوش هستیم!!

اس ام اس داد: گوشیت که پف نکرده بوده که بردیش زیر دوش!! من رو با خودت ببر زیر دوش که کمکت کنم !!

بدجنس انقدر چرت و پرت گفت و مسخره بازی در آورد که توی حموم مرده بودم از خنده!! ... اصولا من جرأت ندارم وقتی حموم هستم به علی خبر بدم!!... جو گیر میشه و دلش میخواد به کمکم بیاد!! 

ممنونم علی جان! انقدر غش غش خندیدم و شاد شدم که وقتی از حموم بیرون اومدم ، اثری از گریه های دیشب نبود!!

 

 

کاش امشب هم پیشم بودی... ولی حیف که باید تا 40 روز دیگه صبر کنم!! این بار به خواست خودت و من، احتمالا طولانی تر میشه!! فقط این امید رو دارم و خودم رو دلداری میدم که دفعه ی بعد ، مرخصیت همراه با تولدت میشه!!

تا 27 فروردین، تولد 25 سالگیت، صبر میکنم!!!

بقیه پست هام رو وقتی از مرخصی برگشتی باید بخونی!!!

قول میدم همونطور که این 15 روز دختر خوبی بودم، وقتی نیستی هم دختر خوبی باشم!!

یادت باشه که هر لحظه، یه قلب عاشق ، فقط و فقط برای تو میتپه!!

دوست دارم عزیز دلم!!