X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:19 ق.ظ

میگی فردا بهم مرخصی ندادن! ۵شنبه میام! 

یه کم حالم گرفته میشه... 

میگی :چیه؟ ناراحت شدی؟؟ فقط ۳ روز مونده! 

میگم: نه!! ۴ روز! دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه! 

میگی: پنج شنبه که حساب نیست!!  

دلم یهو میگیره...یه بغض گنده میاد توی گلوم...میگم: تو هر وقت پنج شنبه میای مرخصی مال من نیستی! پنج شنبه میری مهمونی! جمعه هم نیستی! از شنبه شاید مال من باشی... 

میگی: نخیرم! اینجوری نیست بی انصاف! حالا بهت نشون میدم که اگه پنج شنبه هم بیام مال تو هستم! 

میگم: اون مالِ من بودنت بخوره تو سرت! نمیخوام! 

توقع نداشتی این حرفو بشنوی!  اخمات میره تو هم! لحن صدات عوض میشه.... 

خنده ام میگیره!  هم از حرف مسخره ای که نباید میزدم! و هم از ناراحتیه تو!!...جفتمون مثه بچه ها هستیم!! اصلا بزرگ نشدیم! :دی  

یهو کل پادگان میریزه پشت سرت و انقدر شلوغ میشه که دیگه صدات نمیاد! میگی بعدا زنگ میزنم!  

اصلا دلم نمی خواست با ناراحتی قطع کنی! میگم نمیخواااام!! کی زنگ میزنی؟؟ 

میگی: شاید اصلا نشه زنگ بزنم!! نمیدونم! ناراحت نباش دیگه! 

میگم: نمی خوااام! ناراحتم! قهرم!! این چه مدل زنگ زدنه؟ 

میگی : مگه دست منه؟؟ خب ببین چقدر شلوغه!  نمیشه حرف زد! اصلا ناراحت باش!  این همه که میتونم  حرف بزنم رو نمیبینی! تا یکدفعه اینجا میریزه بهم و نمیتونم حرف بزنم  ناراحت میشی! ناراحت شو خب!  

میگم: بد اخلاق. خدافظ 

 

 مثلا میخوام به روی خودم نیارم که ناراحتم! گوشیمو پرت میکنم روی تخت و میرم بقیه ی فیلم رو ببینم! لا مصب شانس هم ندارم! حالا که من ناراحتم و از درون لگدهای عشقی نثارم میشه، اینا توی فیلم همدیگه رو بغل کردن و ماچ و بوسه و  بیییب!! ببین کارم به کجا کشیده که باید به شخصیت های فیلم هم حسودیم بشه!!! 

 

یک ساعت بعد فیلمه داره با خوبی و خوشی تموم میشه که ویز ویز صدای ویبره موبایلم از زیر بالش میاد!! نیشم تا بنا گوشم باز میشه!! ...مثله پسر بچه هایی که با توپ گلی اومدن توی اتاق و مامانشون دعواشون کرده، با یه معصومیت خاصی، یه جوری که دل سنگ هم به رحم میاد، میگی: ببخشید دیگه! نباید اونجوری باهات حرف میزدم! آشتی؟؟ 

خب من نازم زیاده ولی نه تا این حد که نتونم فرصت رو غنیمت بشمارم!  خودمو لوس میکنم و میگم: باشه آشتی...ولی علی ِ بد اخلاق! دیگه اونجوری نباش! دلم میگیره تو بد اخلاق میشی... 

میگی : آخ قربون اون دلت بشم و ..... 

هیچی دیگه! انقدر خوب  این ماجرا تموم شد که دوباره نشستم فیلمه رو دیدم !! همه اش با خودن تصورم میکردم که ایندفعه کاری میکنم که شخصیت های فیلم به  ما حسودی کنن!! 

 

 ------------------------------------------------------ 

 

 دیگه نمیخواستم وبلاگ نویسی رو ادامه بدم! راستش حس و حالش نیست! تو هم بدتر از من دیگه اشتیاقی به وبلاگ نداری...ولی چند روز  پیش خیلی اتفاقی نشستم و کل آرشیو وبلاگمون رو خوندم و باعث شد خودم رو ملزم کنم هر از گاهی خاطراتمون رو ثبت کنم... لحظه به لحظه شادی و غم ها ، دعواها و عشقولانه ها، برام زنده شد! یک سال و یک ماهه که اینجا خونه ی مجازیمون شده! تمام این مدت تو سرباز بودی و دوری ها و دلتنگی ها همراهمون بوده... تمام این مدت اول و آخر حرفهام ناله و شکایت بوده اما همیشه ناله هام برای خودم جدید و داغه! فکر میکنم بزرگترین غم دنیا در اون لحظه روی سرمه!!.... برام جالبه که هیچ تغییری در احساسم ایجاد نشده...فقط بیشتر از قبل دوستت دارم! خیلی زیاد!  

پر رو نشی آ   !!