X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 10:20 ب.ظ

خبر خوشی که امروز بهم دادی این بود که فردا بهت مرخصی نمیدن و احتمالا ۱شنبه مرخص میشی!! 

خب میخوای خوشحال باشم؟؟ ناراحت شدم خیلی زیاد! ولی با توجه به قولی که دیشب به خودم و تو داده بودم، نه تنها نذاشتم ناراحتیم رو تو بفهمی، بلکه سعی کردم بخندم و خوشحالت کنم تا این چند روز رو بتونی با دلگرمی بگذرونی!!! 

 

ولی حالا انصافا امروز چت بود گل پسر؟؟؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده بود؟؟ صبح از کدوم دنده بیدار شده بودی ناقلا؟؟ اون از بوس و مـاچ های آبــدارت اول صبح که خواب رو از سرم پروند!! اونم از حرف زدنت دفعه های بعد که تماس گرفتی!! توی این مدت این همه حرف عاشقانه رو یکجا از زبونت نشنیده بودم!!  بعدشم که حرف حموم رفتن شد وبوقــــــــــــــــــــــ ـــــــــ   به جان نگار شک کردم که شاید دیشب از تخت پرت شدی و سرت به جایی خورده!!  ( البته اگه غریبه ها گوششون رو بگیرن، اعتراف میکنم که بسی حال کردم با حرفات! حس کردم  همون علی ِ خودم شدی که با هزار امید و آرزو فرستادمت توی اون پادگان لعنتی )

میدونم این حرفا و احساسای قلنبه شده ات از کجا آب میخوره فداتشم.حسابی دلت تنگ شدی هاااا!!!  چاره اش پیش خودمه!! باید دستمو تا جایی که میشه، بکنم توی دلت تا یه کم باز بشه و از تنگی در بیاد!! ( یادته چقدر از این حرف بدت میومد؟؟ ولی چه کنیم.. چون سرورمون به این حرف آلرژی داره، من باب آزارشان مجبوریم هی تکرار کنیم!!) 

  

  

فدای اون صدای خسته ات بشم که بعد از ظهر حس حرف زدن نداشتی و وقتی گفتم زودتر قطع کنیم، از خدا خواسته گفتی: آره!! منم برم یه کم بخوابم که دارم میمیرم!! 

دلم میخواست  همون موقع انقدر چشما و بدن خسته ات رو ببوسم تا آروم بخوابی... 

 

  

چه خوش گفت شاعر که : شب بی تو بودن وااای که سحر نمیشه... بقیش بوقـــــــــ  

حالا شما مردانگی به خرج بده و   این چند شب رو هم سحر کن تا بعدش خدا بزرگه!!

 

دوست دارم اندازه تمام ۶ های دنیااااا 

اصلا هر چی ۶ توی دنیا هست جمع کنی ،بازم من ۶ تا بیشتر دوست دارم!!! اینجوریاست علی جان!!