X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 10:25 ب.ظ

دلم به شدت گرفته بود....یه چند روزی بود خیلی کم حرف زده بودیم و دیشب با وجود دلتنگی زیادم،و اینکه خیلی دلم حرف زدن میطلبید، تو زنگ نزدی!! گفته بودی میونه روز نمی تونی زنگ بزنی و میدونستم  تا فرداشب باید صبر کنم تادوباره صدات رو بشنوم!! داشتم دیوونه میشدم!! شب تا صبح فقط گریه کردم!! تو دلم هم نگران بودم، هم دلتنگ، هم به شدت عصبانی!! توی رختخواب ،همینجور که اشک میریختم ،زیر لب یا فحشت میدادم یاباهات دعوا میکردم یا دلم میسوخت و قربون صدقه ات میرفتم!! کلا اگه کسی منو در اون حال میدید، بلافاصله تیمارستان بودم!!!  صورتمو به بالش فشار میدادم و گریه میکردم...حدود ساعت ۴ صبح دیگه توان چشمام تموم شد و بیهوش شدم! 

بعد از چند روز و غافلگیرانه ساعت ۷ صبح با لرزش گوشیم بیدار شدم!!! باورم نمیشد تو باشی!! ولی کد شهری که روی گوشیم بود نشون میداد که خودتی!! خیلی خوشحال بودم  که زودتر از انتظارم زنگ زدی.ولی وقتی یاد دیشب افتادم دلم میخواست دل پرم رو سر تو خالی کنم!! بهت بگم منم آدمم! منم دل دارم! دلتنگ میشم!!... چرا به فکرم نیستی؟!.. یا زنگ نمیزنی یا اگه میزنی ۲ دقیقه بعد قطع میکنی!... زنگ زدن کوچکترین  و شاید تنها کاریه که میتونی در حقم بکنی!! البته اگه دلت بخواد!! البته اگه دلت پیشم باشه!!  میخواستم انتقام اشکهام  رو ازت بگیرم!! شاید اینجوری کمی آروم میشدم!! ( البته میدونی که!  هر وقت باهات دعوا میکنم حال خودم از قبل بدتر میشه و خل میشم! مخصوصا الان که دسترسی بهت ندارم و بعدش که آروم شدم، نمی تونم معذرت خواهی کنم!) به هرحال اولش خودمو کنترل کردم، ولی وقتی با صدای سرد و یخ و تا حدودی عصبیه تو مواجه شدم، وقتی دیدم هیچ عشقی توی صدات نیست،وقتی دیدم این صدای آدمی نیست که دلتنگم باشه، دیگه کنترل از دستم خارج شد!! اشک میریختم و هر چی از ذهنم میگذشت به زبون میاوردم!! .... 

...نگار به خدا دیشب هزار بار زنگ زدم و در دسترس نبودی...نگار تو رو خدا  آروم باش.. نگار اول صبحی آتیشم نزن... نگار باهام اینجور نکن... نگار چرت و پرت نگو...نگار انقدر مزخرف نگوووووو....  

سعی داشتی آرومم کنی ولی انگار صدات رو نمی شنیدم. فقط دلم میخواست فریاد بزنم و از درون خالی بشم...باورم نمیشد که زنگ زدی و امکان تماس نبوده! حس میکردم منو یادت رفته!! به یادم نبودی که زنگ نزدی! برات مهم نبودم! ازم خسته شدی!! دلت میخواد ازم فرار کنی و این نشونه هاشه!!...

با حالتی عصبی گفتی:نگار بس کن!  نمی تونم  درست حرف بزنم! اینجا شلوغه! بعدا بهت زنگ میزنم..

گفتم : اصلا دیگه نمی خوام هیچ وقت بهم زنگ بزنی! مثل دیشب که زنگ نزدی! دیگه بهم زنگ نزن.. 

و قبل از اینکه تو چیزی بگی قطع کردم! 

انگار آروم شده بودم... ذهنم فارغ از هجوم افکار شده بود...بعد از چند ساعت تونستم یه نفس عمیق بکشم...ته دلم از اینکه تو رو ناراحت کرده بودم،عذاب وجدان داشتم ولی سرم رو روی بالش گذاشتم که اینبار با دلی آروم بخوابم...چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدی... 

- سلام 

-چیه؟؟ چی میگی؟؟ 

-هیچی نمیگم! این چه کاریه تو میکنی! چرا قطع میکنی؟ آروم باش دختر بد 

- نمی خوام آروم باشم! نمی تونم آروم باشم!! بد اخلاق!! 

- من بد اخلاق نیستم! خودت بد اخلاقی! 

در جوابت هیچی نگفتم

- خب باشه ! هر چی تو میگی قبول! اصلا فرض میکنیم من دیشب زنگ نزدم! بد اخلاق هم هستم! معذرت میخوام.. تو با نگارم اینجور نکن! نگار رو اذیت نکن 

- باشه .. دیگه کاری نداری؟ 

- از امروز کارم کمتر شده. تا شب بازم بهت زنگ میزنم. دختر بدی نباش! 

- ساعت ۶-۸ زنگ بزن .. خدافظ

-خداحافظ 

 

 

دیگه خوابم نمیبرد... وقتی قطع کردی و دیگه امیدی نداشتم که همون لحظه  زنگ بزنی، تازه فهمیدم چقدر دلتنگت شدم!! چرا باهات اونجور حرف زده بودم؟ چقدر دلم میخواست بپرم بغلت و ببوسمت و ببوسیم...چقدر دلم نفسهات رو میخواست...چقدر دلم گرمای دستای نوازشگرت رو می خواست... چقدر دلم ابراز عشق میخواست...چقدر دلم میخواست ناز کنم و تو نازمو بکشی... حالا باید تا ساعت ۶ صبر میکردم که دوباره صدات رو بشنوم..چقدر دیر میگذشت 

 

 

ساعت ۶ شده بود ... در حالت انتظار کشیدن، دست و دلم به هیچ کاری نمیره! دراز کشیده بودم و چشمم به گوشیم بود و لحظه شماری میکردم تا زنگ بزنی.. اول به گوشیم زنگ زدی و بعد گفتم که زنگ بزن خونه!

-سلام! حالت بهتره؟؟ 

-سلام! نمیدونم!! چرا صبح اونجوری بودی؟؟ چرا باهام اونجوری حرف زدی؟؟ 

- من هیچ جوری نبودم! اولش عادی بودم! ولی تو انقدر بابت دیشب عصبانی و ناراحت بودی که اصلا نمی فهمیدی من چی میگم...  

.

.

حدود نیم ساعت حرف زدیم!! باورم نمیشد انقدر حرف زده باشیم!! میدونی چند وقت بود اینجوری حرف نزده بودیم؟؟.. بیچاره اون پسره که پشت سرت منتظر تلفن بود!! ... از همه جا و همه چیز گفتیم!!... سبک شدم!! ...خندیدم! خندیدی!!.. با خنده های هم خندیدیم ... وقتی باهات آروم حرف میزنم تو هم لحنت عوض میشه... تو هم آروم و عشقولی حرف میزنی... میشی همون علی ِ دوست داشتنیه من!  دلم قنج میره! عاشقتر میشم!! .... ولی برعکس وقتی من عصبانی یا ناراحتم، به جای آروم کردن من، تو هم ناراحت و عصبی میشی! هزار بار گفتی که طاقت ناراحتیت رو به هر دلیلی ندارم و وقتی ناراحت میشی نمی تونم تحمل کنم!! فک کنم تنها نقطه ضعفت همینه علی!!  ولی خب منم هزار بار گفتم که دلم می خواد وقتی ناراحتم آرومم کنی .نه اینکه پا به پای من عصبی تر بشی و آمپرت بره بالا!! دلم می خواد اون انبار کلمات عاشقانه که توی ذهنته، وقتی ناراحتم بر زبونت بیاد!! دلم می خواد وقتی ناراحتم احساسات قشنگت سرازیر بشه!!... 

 خودم میدونم خیلی احمقم!! چه تو بگی و چه نگی!!... خودم در جریان خل بازیهام هستم! فقط همین که گاهی تو یادآوری میکنی برام کافیه!!...

 

خلاصه مکالمه ی دلنشینی بود!! بعد از قهر و دعوا و ناراحتی ، همیشه روابط خیلی عشقولانه میشه!! اینجا که نمیشه همه چیز رو بنویسم!! همین که اون پسره که پشتت بود یه چیزایی شنید، برای آبرومون کافیه :دی 

فقط یه بار دیگه تاکید میکنم که این مدت از بس با افراد مختلف از شهر ها و روستاها و عشایر و ایلات و دهات های مختلف سر و کار داشتی، لهجه ی افغانی پیدا کردی! یه چیزی ماوراء دهاتی!! ... حرف زدنه من بدبخت رو هم به گند کشیدی!! وقتی باهات حرف میزنم، همون لهجه ای که معلوم نیست مختص کدوم گوریه، به من هم منتقل میشه و همه مسخره ام میکنن!! 

هر چی میکشم از دست تو میکشم علییییییی 

 

  امیدوارم که همونطور که خودت گفتی ۱۷ بهمن بتونی مرخصی بگیری!! ۳ روز زودتر هم خودش ۳ ساله!! میدونی که!!

 

اگه الان لبهام خندونه، مطمئن باش که این لبخند رو  تو به لبهام هدیه دادی

دوست دارم علی ِ من