X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:08 ق.ظ

حال و هوای این روزهای منم مثل بهار شده!!... اگه پیش بینی کنی هوا خوبه و لباس گرم نپوشی، ۲ ساعت بعد باد و طوفان و رگبار و برف و سنگ  از آسمون میباره و سرما میخوری! اگه هم از تجربه ی روز قبل استفاده کنی و لباس گرم بپوشی، از آسمون آتیش میباره و گرمازده میشی!!... به هر حال باید یه جوری حالت گرفته بشه! 

دوشنبه خیلی دلم گرفته بود! یه حالی داشتم که فقط دلم میخواست با تو حرف بزنم!...زودتر از همیشه رسیدم خونه و وقتی دیدم هیچ کس خونه نیست، از تنهایی دلم بیشتر گرفت!!... گوشیم توی دستم بود و منتظر بودم علی ِ من زنگ بزنه... با لرزش گوشی توی دستم  آرزوم  به واقعیت پیوست... با خوشحالی جواب دادم  ولی صدایی از اونور خط نمیومد!.. قطع شد!.. دوباره زنگ زدی ولی باز هم هیچ صدایی از اونور نمیومد!... سه باره  و چهار باره زنگ زدی و فک کنم نا امید شدی که دیگه زنگ نزدی!!... اما هنوز منتظرت بودم!... هنوز دلم میخواست باهات حرف بزنم!... هنوز میخواستمت!... ۳ ساعت گوشیم به دستم بود و چشم ازش برنداشتم که دوباره ساعت ۹ زنگ زدی ولی بازم صدایی نمیومد و قطع کردی!! .... حال خودم بد بود و بدتر شد!..نگران  تو بودم.. شب تا صبح خوابم نبرد!... انقدر فکر توی سرم میچرخید و با خودم حرف میزدم که یهو صداهای واقعی و افکارم رو قاتی میکردم و ...بگذریم!!... معمولا وقتایی که شب نمیشه حرف بزنیم، روز بعد صبح زود حتما زنگ میزنی!!... سه شنبه از ساعت ۶ صبح منتظر تلفنت بودم!... دلم میخواست فقط یک لحظه صدات رو بشنوم و آروم بشم!!...بالاخره ساعت ۷ زنگ زدی ولی بازم صدات نمیومد و قطع کردی... 

دیگه داشتم دیوونه میشدم...  

نمی دونم مشکل از کجا بود که اینجوری میشد ! 

موبایل من اگه آنتن نمیداد، یا نباید اصلا شماره ام میگرفت یا حداقل یه صدایی شکسته شکسته  از اونور خط میومد!... اینجوری  که هیــــــــــــچ صدایی نیاد،سابقه نداشت بشه!...   

حوصله هیچ کاری نداشتم... حتی  به تمرینایی که استاد کلی برای حلشون تاکید کرده بود و نمره داشت هم نگاه نکردم و رفتم دانشگاه!... انقدر به هم ریخته بودم که با دوستام سر مسائل الکی دعوام شد و نتونستم تا ساعت ۷ صبر کنم و ساعت ۲ برگشتم خونه!! 

از خودم بدم میومد... از این زندگی بدم میومد... از عشق بدم میومد... از علی بدم میومد... از سربازی بدم میومد... از همه ی دنیا بدم میومد... چرا من نباید ۱ روز خوش توی عمرم داشته باشم؟؟... چرا همیشه همه ی زندگیم باید غیر از آدمیزاد باشه؟... کاش عشقی بین من و علی نبود... کاش همدیگه رو نمی شناختیم... الان چه جوری پیداش کنم؟؟...اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟؟.........................در طول  راه همینجور این فکرا و هزار تا فکر دیگه، توی سرم میچرخید و اشکم سرازیر بود!... توی تاکسی رانندهه فکر کرده بود پولام گم شده که گریه میکنم!.. گفت  دخترم اگه پول نداری عیبی نداره! صلوات بفرست :دی  

سرم در حال انفجار بود!... وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم ۱ استامینوفن خوردم و یه دوش گرفتم!!... انگار حالم بدتر شده بود!... نفسم بالا نمیومد!... بابام زنگ زد و تلفنی خیلی حرفایی که تو همیشه انتظار داشتی بهش بگم، رو گفتم و نتیجه این شد که مسخره ام کرد و وسط حرفام گوشی رو قطع کرد!!.... دیگه نمی فهمیدم  چه جوری زنده ام!... با صدای بلند  گریه میکردم و وسط گریه هام نفسم بند میومد و انقدر مامانم پشتم رو میمالید که دوباره نفسم بالا میومد! و دوباره با شدت بیشتری اشکم سرازیر میشد... مامان بیرون کار داشت و وقتی یه کم آرومتر شدم، بهم ۲ تا کدئین داد (‌که سر دردم کم بشه و بخوابم) و رفت . وقتی تنها شدم تازه  گریه هام شروع شد!!... ساعت ۴ بود و باید تا ۷ صبر میکردم که تو زنگ بزنی!.... هر لحظه به هرجای زندگیم که نگاه میکردم  فلسفه ی حیات برام بی رنگ تر میشد!!... خیلی پستی و پستی ( بدون بلندی) توی زندگیم داشتم ولی این روزا  از همه جهت خودم رو در مضیقه میبینم!... حس میکنم  زیر فشار پای دیگران در حال له شدنم!... نگفتن حرفایی که شنونده ای نداره و مخفی کردنشون درون سینه ، بازتابش همین اشکهای تمام نشدنیه... اشکایی که  از سوزش روحم کم میکنه و جسمم رو فرسایش میده!... مامانم میگه اینجور نکن!... بیماریت بدتر میشه دیوونه! مگه ندیدی دکتر چی گفت!....ولی برام مهم نیست!.. هیچی مهم نیست!...  وقتی به اینجام میرسه از همه دنیا میبرم! خودم که  حساب نیستم! 

از ساعت ۴ تا ۷ در حالی که گوشیم توی دستم بود و انتظار زنگت رو میکشیدم، ریز ریز و عاشقانه باهات حرف زدم!!.. صدات توی گوشم بود... باهات درد دل کردم... از الان و آینده و گذشته گفتم... باهات خندیدم!... خودم رو به نوازشهات سپردم و آروم شدم... اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم و تو صورتم رو پاک کردی!... علی؟ توی اون ۳ ساعت واقعا دیوونه شدم! 

وقتی ۷ شد و زنگ نزدی، دیگه  طاقت انتظار نداشتم!... صبرم تموم شده بود!...انقدر سرم رو به لبه ی تخت کوبیدم که نفهمیدم چی شد از حال رفتم!.... ۱ ساعت بعد خواهرم سرم رو از روی زمین بلند کرد و ازم خواست که پاشم!! ... یهو به خودم اومدم و زمان و مکان یادم اومد!... نگاه به گوشیم انداختم و دیدم هنوز زنگ نزدی!!  

وقتی بابا اومد خونه، با دیدن حال و روز من، تنها چیزی که به ذهنش رسید مسخره کردن چهره ام بود و بس! « نگاش کن!! شکل ژاپنی های دماغ گنده شده!!».... شاید اگه چیزی نمیگفت فراموش میکردم که بعد از ظهر  پای تلفن باهام چه جوری حرف زده!!... با گفتن این یک جمله، افکار و حرفایی به ذهنم هجوم آورد که فقط تو ازش خبر داری!!  تمام این مدت  برام زنده شد!! 

شب  فقط گریه کردم تا خواب رفتم!!... واقعا گریه هام دست خودم نبود و نمیفهمیدم این همه اشک برای چی؟؟... 

نمی دونم کی خوابم برد ولی ساعت ۶  صبح  از خواب پریدم!!... یه نگاه به گوشیم انداختم و باز هم خبری نبود!!... تا ۸  منتظر زنگت بودم!... ولی باز هم خبری نبود!...  

هنوز هم از زنگ تلفن خبری نیست!!

علی؟؟؟  حال خودم به جهنم! نهایتا میمیرم و راحت میشم دیگه! ولی  تو کجایی که خبری ازت نیست؟؟؟ روز سومی هست که ازت بی خبرم بی انصاف!.. به خدا دیگه طاقت ندارم!...  

دیگه الان اگه زنگ بزنی هم آروم نمیشم!...صدات فقط التهابم رو بیشتر میکنه و نمک روی زخمم میپاشه... فقط خودت رو میخوام!... خود ِ واقعیت رو میخوامممم.... بیااااا پیشمممم 

ایندفعه که بیای نمیذارم بری!!... نمی خوام بری!!.... مگه اینجوری نیست که من برای تو غیر قانونی ام؟؟ خب تو هم غیر قانونی بشو!! تو هم سرباز فراری بشو!!... نمی خوام بری از پیشم علی... 

 

 

بعدا نوشت: بعد از ظهر زنگ زد!!... این ۳ روزه تلفن  پادگان خراب بوده!!... وقتی هم زنگ زد که من در حال تکه تکه کردن خودم بودم و خب وقتی صداش رو شنیدم یک گوله آتش شدم و خودم و علی رو وسط میدان جنگ میدیدم!... الان که آروم شدم و به حرفاش فکر میکنم میبینم علی ِ من راست میگه! .. خب اون تقصیری نداره که!!... تازه کلی هم دلم براش میسوزه که انقدر داره اذیت میشه!... ولی به هر حال از شواهد موجود  فکر کنم الان قهریم!! مطمئن نیستم!! 

 

معذرت میخوام اگه نگرانتون کردم!... قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم!