X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 12:27 ق.ظ

چند روز پیش خواهرم چندین تا کرم ابریشم خرید و  از اون روز خانوادگی در حال پرورش کرم هستیم!!... هر کی از در خونه وارد میشه ، یه دسته برگ توت تازه که  از توی کوچه یا از توی حیاط کنده، برای کرم ها میاره!! انقدر بامزه  و تند تند برگ میخورن که آدم دلش میخواد بخورشون!! ( هوووووق... چه غلطا!!!!)... ۲ روز بود از غذا افتاده بودن و یه گوشه ی جعبه مثل مرده ها  هوا رو نگاه میکردن!! ... انقدر نگرانشون بـــــــــودم و غصه خوردم که پیر شدم!!  فک میکردم عمرشون تموم شده و قبل از پیله بستن، دارن میمیرن!! 

دیروز که علی زنگ زد، گفت :‌دیگه چه خبر؟؟؟ 

منم گل از گلم شکفت و با ذوق گفتم : عــــــــــــــلی!!!! کرمامون بزرگ شدن!!! اون چند روز که غذا نمی خوردن داشتن پوست مینداختن! بعدش که پوست انداختن ، هم بزرگ شدن هم غذاخور!!  

علی: واقعا خبر مهم تر از این نداشتی تو؟؟ .. اصلا از کرماتون خبر نمیدادی من شب خوابم نمیبرد!!میدونی که!!!! 

من: بی احساس!! خب دوسشون دارم!! ناراحت بودم براشون!! 

علی: میدونم دوسشون داری!!.. حالا راستشو بگو؟ من رو بیشتر دوست داری یا کرما رو ؟؟ 

من: اوووم... راستش اونا زیادن!! همشون رو با هم، اندازه تو دوست دارم!!... مطمئن باش هیچ کدومتون رو بیشتر دوست ندارم که حسودی کنین!! 

علی: نگار؟؟؟...  

من: جونم؟ 

علی: نگار من قول میدم وقتی برگشتم  مثل کرما فقط برگ توت بخورم!!.. اصلا از همین جا شروع میکنم!.. گل یخ های اینجا گل کرده! از امشب  شروع میکنم گل میخورم!! علف هم میخورم! ... فقط تو لطف کن  منو بیشتر از کرما دوست داشته باش!! حسودیم میشه ها!! خب؟؟... منو بیشتر دوست داری؟؟ 

انقدر علی گوگوری شده بود و این حرفا رو میزد که دلم به رحم اومد و تصمیم گرفتم علی رو از هـــــــــــــــمه بیشتر دوست داشته باشم!!... باور کن علی جان سرم بره، قولم نمیره!! مطمئن باش از این به بعد  تو رو از اونا بیشتر دوست دارم!! 

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

   

 همیشه  عاشق این بودی که موهام بلند و بلند تر بشه ، جوری که دستت رو لای موهام گم کنی و  نوازششون کنی!... موهام رو روی صورتت بریزی و ببوسیش!! .... هزار بار تا حالا با خواهش و التماس و  نهایتا قهر، ازم خواستی که موهام رو کوتاه نکنم و بذارم بلند تر بشه!...منم هر وقت میخواستم لجت رو در بیارم و اذیتت کنم، میرفتم آرایشگاه و موهام رو کوتاه میکردم!(‌البته توی این مدت همیشه موهام تا پایین ِ شونه هام بوده!!).. تو هم ناراحت میشدی و دوستم نداشتی مثلا!... یه وقتا هم در مقابلم کوتاه میومدی و فقط میگفتی: تو رو خدا زیاد کوتاهش نکن! فقط یه کم!!  

 یادم نمیاد  تا حالا برای کوتاه کردن موهام  از لفظ « مبارک باشه» استفاده کرده باشی!! 

دیروز وقتی بهت گفتم  صبح آرایشگاه بودم و موهام رو کوتاه کردم، کلی ذوق کردی!!..انگار تو هم به این تحول ( هرچند اندک) نیاز داشتی!!... اول پرسیدی: زیاد که کوتاه  نکردی؟؟.. وقتی گفتم  :‌زیاد کوتاه نشده! پشتش بلنده و جلوش رو خرد کردم!  یه نفس عمیق کشیدی و گفتی:‌مبااارک باشه خوشگل خانومم! زود باش  یه عکس همین الان بنداز  و برام نگه دار!   

 عکس برای چی؟  خودت میای و میبینی دیگه!!  

 تا وقتی من بیام موهات دوباره بلند شده و موی کوتاهت رو نمیبینم!! همین الان برام عکس بنداز نگار! 

 

 

علی خوشحالم برای خنده هات!! ولی کاش میذاشتی کچل کنم ! اونوقت بیشتر به هم میومدیما!  مگه نه؟؟

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

علی؟؟؟.. نمیدونم چرا این چند روزه انقدر عاااشق تر شدم!... وقتی باهات حرف میزنم دلم غنج میره برات!... یک ثانیه از ذهنم بیرون نمیری!...  صدات برام دوست داشتنی تر از همیشه شده! .. وقتی صداتو میشنوم دلم میخواد انگشتم رو از توی گوشی بکنم توی دهنت و گازم بگیری و من بزنم توی گوشِت!! ... کلا ً  یه سری حس های احمقانه توأم با عاشقانه وجودم رو پر کرده که نمیدونم باید چه خاکی توی سرم بریزم!...  

همه ی این حس ها شاید به دلیل اینه که این چند روزه مزاحم ها رو پروندی و راحت باهام حرف زدی... واقعا ً پوشاندن عشقی که در صدات موج میزنه، خلم میکنه و دلم میخواد  خفت کنم و بعدش  خودم رو خفه کنم!... این چند روزه حس میکنم یه بار دیگه پیدات کردم!.. تمام احساس  درون صدات برگشته!... عشق!... دلتنگی!... نیاز!... مهربونی!... 

علی ِ خودم شدی  و من مثل دختر بچه های مدرسه ای، دلم میخواد همه دنیام بشه رویا پردازی با این شاهزاده ی سوار بر اسب سفید!! .. بیا بریم روی ابرها و پرواز کنیم...