X
تبلیغات
رایتل
جمعه 28 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 06:02 ب.ظ

دیروز یکی از بهترین و به یادماندنی ترین روزها برای هردوتامون بود! 

چهارشنبه عصر وقتی تلفن رو قطع کردیم، نه حال من خوب بود و نه علی!... قرار بود شب دوباره زنگ بزنه ! وقتی انتظارم برای تلفن به ساعت ۱۲ کشید و مطمئن شدم که دیگه زنگ نمیزنه، خیلی به هم ریخته بودم! هم عصبانی بودم( چون احتمال میدادم میخواد اذیتم کنه و زنگ نزده و سرکار بودم!)  و هم نگران ( چون وقتی قطع کرد اصلا حالش خوب نبود!)!! 

شب تا صبح هزار بار فکر کردم علی زنگ زده و از خواب پریدم و گوشیم رو چک کردم! ... وقتی میخوابیدم هم دائم صداش توی گوشم بود... خلاصه ساعت ۷ صبح با صدای زنگ ِ علی از خواب بیدار شدم و عشقولانه تولدش رو تبریک  گفتم!...  ۴-۵ دقیقه صبح حرف زدیم و جفتمون در آسمونها سیر میکردیم! خیلی لحظات قشنگی بود... 

گفت که دیشب حالش خیلی بد بوده.  انقدر سرگیجه  داشته که وقتی از جاش بلند میشده میفتاده!... اجباراً  با اینکه  نگرانم بوده و میدونسته باید بهم زنگ بزنه، ولی فقط خوابیده  تا صبح! 

وقتی از پشت تلفن بغلم کرد و گفت در آغوشش  چند ساعت بخوابم، درسته دلتنگ گرمای بدنش بودم، ولی حسی که اون لحظه علی بهم داد باعث شد تا ساعت ۱۱  در آرامش کامل خوابیدم! 

بعد از ظهر هم   حدود نیم ساعت بدون مزاحم و راحت حرف زدیم و کلی به جفتمون چسبید!...  از وقتی این دوره به پادگان رفته بود، اینجوری حرف  نزده بودیم! دلم برای حرف زدن با خودش تنگ شده بود!!  

درسته دلم میخواست روز تولدش در کنار هم باشیم و خوشحالش کنم، ولی دیروز حال و هوایی که داشتیم برای هر دومون  ارزشمند بود و بهمون اندازه بهمون خوش گذشت!!  ( منم دختر خوبی بودم و با عشقم خوش اخلاق بودم! تازه اصلا غر نزدم!  اصلا هم قهر نکردم!! اصلا هم گریه نکردم!... علی هم  وقتی حال من خوب باشه و خوش اخلاق باشم،  خــــــــــــــــــیلی خوش اخلاق تر میشه!! دقیقا انعکاس رفتارم رو میتونم توی برخوردش ببینم!!) 

۲۵ سالگی ِ علی جونم به خوبی آغاز شد!!  

امروز به محض اینکه یه کم سردتر حرف زد،  بهش گفتم کاش هر روز تولدت بود!... انقدر بچه ام متأثر شد که  ۱۸۰ درجه حرف زدنش رو تغیر داد و بسی به بنده حال داده شد!!  

 

علی؟؟... هیچی! 

فقط  بدون  خیلی دوست دارم!  خیلی خیلی زیاد!... بقیه حرفا رو بیخیال!!