چهارشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 12:10 ق.ظ

چند روز پیش بهم خبر داد که از سه شنبه ی این هفته، گهگاهی برای کارهای پادگان ِ خودشون، باید به تهران بیاد! حالا من دقیقا نفهمیدم چه کاری ! ولی  فک کنم باید آدم از پادگان خودشون به این یکی پادگان بیاره!

اونوقت به من گفت وقتی میام تهران، تو بیا دَم ِ در ِ پادگان و هر وقت یه ماشین تویوتای قدیمی ِ نقره ای دیدی، که راننده اش من بودم،  بال بال بزن و من ببینمت!!

البته از لحن سخنش  نفهمیدم تا چه حد پیشنهاد بالا جدی بوده!!! ... به هر حال من انقدر دلم برای علی تنگ شده که حرفش رو جدی گرفتم ( اصلا در این زمینه جنبه ی شوخی ندارم فعلاً!!)   و حاضر شدم برای چند لحظه و  از دور علی رو ببینم!!

چون خودش هم نمی دونست به چه پادگانی و در کجای تهران باید بیاد، قرار شد یه دفعه فعلاً بیاد و راهش رو یاد بگیره( و کلاً شرایط رو بسنجه!) و برای دفعه ی بعد من مثل گنجشک های روی درخت، جلوی پادگان بال بال بزنم!!

این مکالمات سه شنبه عصر ماست:

علی: امروز در 2 قدمی ِ تو بودم! اومدم تهران! ساعت 3 هم برگشتم پادگان خودمون!!

من: خب؟؟؟؟ زودباش بگو پادگانش کجا بود؟؟

_پادگان ولی عصر بود!

_پادگان ولی عصر کجاست دیگه؟؟ آدرسش رو بگو! من اسم پادگانای تهران رو که حفظ نیستم!!

_ من انقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم کجا بود و از چه راهی رفتم!! تو خودت نمی دونی حالا کجاست؟

_ طرفای میدان سپاه فک کنم یه همچین اسمی دیدم! نمی دونم! علی یه کم فک کن خببببب!

_ نه بابا سپاه نبود! آهان یادم اومد!! خیابان ولی عصر بود! دفع دیگه بیا خیابون ولی عصر

_ علیییییییییییییییییییی!!!! حالت خوبه؟؟؟  از راه آهن تا تجریش خیابون ولی عصره! درست بگو کجا بود؟؟

_ ببین از میدان راه آهن همینجور ولی عصر رو بالا میای تا میرسی میدان سپاه! همون جاها پادگانه دیگه!! انقدر گیر نده!

_ گریههههههههه!! علی بمیری با این آدرس دادنت! آخه ولی عصر به سپاه چه ربطی داره؟؟  اصلا نخواستم ببینمت!  

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

از دیروز که بهم گفت احتمالا اواخر اردیبهشت میتونه مرخصی بگیره، خیلی حالم گرفته است. حوصله هیییییچ کاری ندارم! از فکر اینکه 1 ماه دیگه باید صبر کنم، مغزم داغ میکنه! خودم رو به کارای مختلف سرگرم میکنم و میخوام ذهنم رو از این موضوع منحرف کنم، ولی نمیشه!!  بغض داره خفه ام میکنه!  ... این روزا همش علی گرفته و کسل ه. کمتر زنگ میزنه! وقتی زنگ میزنه میگه مزاحم اینجاست و هزار نفر میخوان تلفن بزنن  و زودی قطع میکنه! ( میگه  فعلا تلفن عمومی های پادگان خرابه و فقط 1 تلفن سالم برای این همه جمعیت هست!) ... میدونم اونم راست میگه و شرایطش بهتر از من نیست! ولی حرف زدنش که به اختیار خودشه!! احساساتش که  در اختیار  خودشه!! حافظه اش که در احتیار خودشه!!!  و از همه مهمتر دلش که مال خودشه!!! ....

 من حال خودم ،دست خودم نیست!... دلتنگی و همه ی مسائل تکراری به کنار، ولی نمی تونم انقدر بی توجهی رو هضم کنم!

دیگه واقعا دلم برای " علی ِخودم"  تنگ شده!!!

دیروز زیر بارون خیس ِ خیس شدم!.. حتی لباس های زیرم هم خیس بود و از سر و روم آب می چکید!.. کلاسم شروع شده بود و با همون لباسای خیس 3 ساعت سر کلاس نشستم و آب تا مغز استخوان هام نفوذ کرد و  همون جور که نشسته بودم، خشک شدم!... ساعت 6.5 که برمیشگتم هوا خیلی سرد بود و منم با بدن نم کشیده ، خوب منجمد شدم!!...کمی هم از قبل سرماخورده بودم و همه ی اینا باعث شد آخر شب تب کنم و امروز حالم خیلی بد بود!... دیروز که با علی حرف میزدم ، خیلی نگران بود که سرما نخورم!

امروز عصر وقتی فهمید خونه بودم و برای مریضی  دانشگاه نرفتم، فقط گفت دکتر رفتی؟!!  دختر بدی هستی که مواظب خودت نبودی! یادت باشه یه کتک ازم طلب داری!!

تو همون علی هستی که وقتی من تب میکردم، مریض میشدی؟؟... نمی خوام مریض بشی! علی فقط میدونم ازت خیلی خیلی خیلی دلگیرم!!!... هر چی بیشتر حرفا و رفتارت رو  توجیه میکنی ، عصبی تر میشم!!

همین.