X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 09:43 ب.ظ

تا حالا خیلی پیش اومده که من یه چیزی نوشتم و بعدش شما توی کامنت ها در صدد حمایت از علی بر اومدین و به من گفتین چرا درکش نمی کنم و  اذیتش میکنم و این حرفا! 

درسته علی سربازی هست و من توی خونه! درسته اون از خانواده دور هست و من پیش خانواده ام هستم! درسته اون داره روزهای جوونیش و عمرش رو توی پادگان  تلف میکنه و من در ظاهر زندگی عادی دارم اما... 

اما علی صبح تا ظهر سر کار هست و بقیه ی روز بی کاره! هر وقت دلش برای من تنگ بشه یا به هر دلیلی دلش بخواد، میتونه با من تماس بگیره! ولی من حق تماس ندارم! اگه از دلتنگی در حال مردن هم باشم، باید صبر کنم تا علی باهام تماس بگیره! 

حداقل علی اونجا با آدمایی سر و کار داره که همه مثل خودش هستن! همه شرایط مشابه دارن! اگه گرفته و کسل باشه، کسی بهش گیر نمیده! چون همشون به نوعی از زندگی عادی محروم هستن و این حالت روحی برای هر کدومشون پیش میاد! ولی من به ظاهر شرایطم با گذشته فرق نکرده اما از روزی که علی به سربازی رفته، منم به شکل دیگه ای سرباز شدم! ... واقعا هیچ روزیم عادی سپری نمیشه! درسته شب ها روی تخت خواب نرم و راحت خودم میخوابم ولی  دائما استرس و تشویش و فکر و خیال و نگرانی و دلتنگی همراهمه!... توی این مدت به جرات میتونم بگم که هیچی برام لذتبخش نبوده!! 

 بی تعارف بگم: علی ۱ سال و نیم از عمرش رو چه من در زندگیش باشم و چه نباشم، باید اینجوری سپری کنه! ولی من این روزا به خاطر وجود علی از زنگی عادی محروم شدم.... عشق توی زندگیم هست و نیست!  ( البته گله  یا توقعی هم ندارم! علی رو دوستش دارم و پای همه چی وایسادم!)... اما منم ظرفیت مشخصی دارم!... صبرم حد و اندازه ای داره!... نه علی و نه هیچ کس دیگه ای حق نداره از من توقع داشته باشه  در تمام این مدت به علی روحیه بدم!...خودم هم مثل همه ی دخترها، دل دارم! .. یعنی خواسته های من تا پایان سربازی ِ  علی باید نادیده گرفته بشه؟؟ 

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 امان از رفیق نا بااااب!!! ... چند روز پیش توی آسایشگاه بوده و زانوی غم بغل کرده بوده! ..دوستش دستش رو میگیره و به زور  میبرش فوتبال!...حاج  آقای ما هم که در جوگیر شدن استادن! ... یک لحظه خودش رو با تیرک دروازه اشتباه میگیره و جونش رو فدا میکنه که توپ گل نشه!... بگذریم که داشته با مخ میرفته توی تیر!  به گفته ی خودش چند متر توی زمین رفته و  از اون روز زانوش ورم کرده و اندازه توپ فوتبال شده! سیاه هم شده! خیلی هم درد داره!... اونوقت به خودش زحمت نمیده تا این زانو رو به دکتر نشون بده! میگه خودش تا ۱ ماه دیگه خوب میشه!(‌امروز میگفت بچه بودم همیشه از این بلاها سرم میومد! انقدر زخمی بودم که مامانم بهم میگفت:‌خر زخمی!!.... خندههههه) .... شاهکار دیگه اش اینه که مچ پاش رو هم در حال تمیز کردن ماشین های پادگان،  از بین برده! و کلا یک انسان فاقد هر گونه پا، با من در ارتباطه! 

حالا باز بگین من نگرانش نباشم!... اگه جلوشو نگیری، با اسلحه خودش رو شکل آبکش میکنه و بعد میشینه  با اشتیاق برای من تعریف میکنه! 

 

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

داشتیم حرف میزدیم! این دوستش سیریش شده بود و از کنارش تکون نمی خورد! علی هم نمی تونست راحت حرف بزنه!... از اول تا آخر هم  ۱ کلمه با من حرف میزد و بقیه اش در حال فحش و فحش کاری و کتک کاری با همدیگه بودن!...در نهایت مشخص شد که دوستش تنهاست! به علی گیر داده که از من شماره یکی از دوستام رو بگیره که ایشون از تنهایی در بیان و تا زمانی که شماره نگرفته از اونجا تکون نمی خورده!!  (‌البته زهی خیال باطل داشتن ایشون!)

به عبارتی همون عبارت : دوست ِ من ، دوست داره با دوست ِ تو ، دوست بشه!  .. دوست ِ تو ، دوست داره با دوست ِ من که دوست داره با دوست ِ تو، دوست بشه، دوست بشه؟ 

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

 

یکی از دوستام تازه ازدواج کرده!... (همسرش فوق لیسانس صنایع داره!)

 بهش میگم : آقای داماد  چی کارست؟؟...  

میگه :‌تو کار پرورش خیاره!!  

میگم: خب اینکه شغل مشترک همه ی مرداست! ... کار ِ خودش چیه؟ 

متوجه حرفم نمیشه و ناراحت میشه و میگه: خب مگه پرورش خیار کار نیست؟؟... خیلی هم در آمدش خوبه!... همه باید توی شرکت کار کنن یا کارخونه دار باشن تا تو آدم حسابشون کنی؟؟... ایششششششش 

حرف رو جمع و جور میکنیم و قطع میکنیم! 

۲ روز بعد بهم اس ام اس میده: خاک بر سر منحرفت! ... تازه بعد از اینکه برای شوهرم حرفت رو تعریف کردم،  فهمیدم منظورت از اون جمله چی بوده! ...خیلی خری! 

 

نتیجه اخلاقی: حالا من یه چیزی گفتم! تو هم نفهمیدی و فک کردی فحش دادم و  حرف بدی به همسرت زدم! با همه ی این احوالات، کل صحبتمون رو بدون کم و کاست گذاشتی کف دست همسرت؟؟... تف به این زندگی که همه ی دوستام از دَم  شوهر ذلیل هستن!