X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 02:45 ق.ظ

امروز ظهر زنگ زدی 

خیلی سعی کردم عادی باشم! خیلی سعی کردم نذارم بفهمی  حالم چه جوریه! ولی نشد... 

وقتی با صدای گرفته ام مواجه شدی،  گفتی نگار چی شده؟؟ نگار چته؟ نگار چرا گریه کدی؟ نگار چرا انقدر صدات گرفته؟؟  و ... 

گفتم  هیچی!!  

دوباره و هزار باره پرسیدی!  

بازم گفتم هیچــــــــی!!! 

نگران شدی! قربون صدقه ام رفتی! با مهربونی پرسیدی! با عصبانیت پرسیدی!  

ریز ریز اشک ریختم و فقط گفتم هیچی هیچی هیچـــــــــی... 

فقط گفتم از دست تو ناراحت نیستم! نگران نباش ! و وقتی قول دادم که دیگه گریه نکنم ، قطع کردی!  

علی؟؟ ...چه جوری میتونستم این همه حرف رو توی اون چند دقیقه بهت بگم؟؟ 

از روزی که از مشهد برگشتیم مامان و بابام با هم قهرن!... موقع برگشت از همون دعواها پیش اومد و تا الان قهرن! ...کاش فقط قهر بودن! روزی چند بار دعوا میکنن! همش لج و لج بازی! ... با تهدید چاقو از خونه بیرون میریم... دنیایی داریم!... انقدر این چند روزی حرص خوردم و عصبی بودم که له شدم! معده ام داره از درد از جا در میاد!...میدونی که من وقتی ناراحت و عصبی میشم فقط باید گریه کنم تا آروم بشم!.. 

 امروز دیگه اوجش بود! با صدای داد و فریادشون  صبح از خواب بیدار شدم! از همون وقت که از خواب پریدم سردرد عجیبی سراغم اومد!...بعدشم که تحمل دعواهاشون از ظرفیتم خارج شد و چند ساعت زیر پتو اشک ریختم تا وقتی تو زنگ زدی! 

عصر جایی دعوت بودیم!... از فامیلای بابام!..مامانم نمی خواست بیاد!... بابام با هزار جور تهدید مجبورش کرد که بیاد!... اونجا هم مثل ۲ تا برج زهر مار نشستن!... عادت ندارن جلوی دیگران مشکلاتشون ابراز بشه ولی اینبار خیلی تابلو بود!... یه نفر از بابام پرسید: خب! خونتون تموم شد؟ راحت هستین؟؟...بابام هم گفت فقط بهشت زهرا آدم راحت میشه! توی ۱ متر قبر!...موقع برگشت فقط این جمله رو تکرار میکرد!... توی ماشین از عصبانیت در حال انفجار بود و فقط میگفت : آدم باید بمیره تا راحت بشه!... پاش رو گذاشته بود روی گاز و وحشتناک رانندگی میکرد...توی اتوبان با فاصله میلیمتری از کنار ماشینا عبور میکرد!..من  عاشق سرعت هستم ولی اون موقع داشتم از ترس سکته میکردم! تا اینکه گووووووووممممبببب 

از پشت به یه پیکان  کوبیدیم و ماشینمون یه چرخ زد و به اون لاین کشیده شد! ... اون موقع مرگ رو جلو چشمام دیدم... خیلی صحنه وحشتناکی بود...خیلـــــــــــی ... هنوز ضربان قلبم سر جاش نیومده... نمی دونم خدا رو شکر کنم یا نه که هیچ کدوم چیزیمون نشد! فقط جلوی ماشینمون له شد و کلا ماشین به فــ.اک رفت!!.....پیکانیه هم سرش زخمی شد ولی چیز مهمی نبود! ماشین اونم از پشت بی صندوق شد! 

کاش همه چی همونجا تموم میشد! این تصادف تازه اول کار بود!... اوج دعواها خونه بود!...  

اینم از عید امسال ما! ...صد رحمت به جهنم!

علی دارم دق میکنم!... دلم میخواد فرار کنم ولی عرضه این یه کار رو هم ندارم!... 

حس خفگی دارم 

دلم میخواد فقط و فقط اشک بریزم و گریه کنم 

تو هم که نیستی... دلم میخواد برای یک لحظه هم که شده ، از همه عالم فرار کنم و خودم رو در آغوشت مخفی کنم... 

دلم حتی برای  آرامش صدات هم تنگ شده... مگه توی ۳-۴ دقیقه چقدر میشه حرف زد؟؟ 

فردا بازم با صدای گرفته ی من مواجه میشی! بازم میپرسی چی شده؟ بازم از اینکه میگم هیچی ناراحت و نگران میشی!..ولی بهت چی بگم؟؟.. نه مجال و  فرصت گفتن این حرفا هست و نه صلاح! ...بهت بگم که چی بشه؟؟...چرا نگرانت کنم؟؟... چرا ناراحتت کنم؟؟... تو که اونجا کاری از دستت بر نمیاد!..همین قدر که سختی های خودت رو تحمل کنی برات بسه! دیگه غصه ی من رو نمیخواد بخوری! 

فقط دلم میخواد زودتر برگردی... 

دلم میخواد زودتر این روزا تموم بشه... 

دلم میخواد عید تموم بشه و مجبور نباشم صبح تا شب با اینا توی خونه باشم...  

موقع تصادف فقط نگران این بودم که وقتی خبر مرگم رو میشنوی  چه حالی میشی... 

دلم تو رو میخواد!... دلم تو رو میخواد علــــــــــــی..... 

 

 

 

 

پینوشت: ما کسی رو مجبور نکردیم که اینجا رو بخونه! ... همونطورکه این کنار هم توضیح دادیم ما روی صحبتمون به همدیگه است! پس لطف کنید و اگه خوشتون نمیاد نخونید! ...نه مطلب آموزنده دارم و نه به درد کسی میخوره!...فقط آنچه میگذرد رو برای هم مینویسیم! ...اگه هم میخونید، توی کامنتها انقدر غر نزنید و ما رو در فشار قرار ندید که این چیزایی که مینویسیم خصوصیه و به کسی مربوط نیست!...خودمون میدونیم داریم چی کار میکنیم! ..در ضمن اگه هیچ خواننده ای هم وجود نداشته باشه، همین که من میدونم علی نوشته هام رو میخونه و خواننده نوشته های علی ، من هستم، برامون کافیه! 

نمیخوایم خودمون رو درگیر کامنت و کامنت بازی کنیم! اگه گذاشتین حالا!