X
تبلیغات
رایتل
جمعه 7 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 01:34 ق.ظ

امروز صبح ساعت ۷ ،علی به پادگان رسید و همون موقع من سوار قطار شدم و عصر به خونه رسیدم!  ...دیگه از این دوری ها شکایتی ندارم! یعنی حوصله ندارم که شکایت کنم! از اولین روزهای سال ۸۸ باید به خودم بقبولونم که گویا از زندگی فقط همین دوری ها و این تیپ مسائل  ، حق ماست!...به هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست! 

 

 حوصله مسافرت اونم از نوع مشهدش رو نداشتم! ولی این مشهد رفتن هر ساله ی ما هم جریاناتی داره که اینجا جای گفتنش نیست! فقط همین قدر بگم که  باید هر سال اول عید مشهد باشیم وگرنه خون و خونریزی میشه ! 

حالم اصلا خوب نیست!نمی دونم چه مرگمه! خیلی سعی کردم نذارم علی بفهمه  و توی تماس هایی که داشتیم ، حالم رو خوب نشون دادم که عیدش و این چند روز مرخصیش کوفتش نشه ! خیلی سعی کردم به خاطر دل علی حالم خوب بشه ولی نشد! بدتر از همه اینه که تا علی حس  میکنه رو فرم نیستم و به هم ریخته ام، همه چی رو به خودش ربط میده...فک میکنه به خاطر علی حالم اینجوری شده! میگه تو تا قبل از اینکه من بیام یا درمواقعی عمیق تر، میگه تا وقتی من توی زندیگت نبودم، حالت خوب بود و حتما به خاطر وجود من اینجور به هم ریختی! ...حالا خر بیار و باقالی بار کن! ...حال خودم به جهنم! باید علی آقا رو متقاعد کنم که این اخلاق گند من درسته اخیرا اینجوری شده، ولی هیچ ربطی به شما نداره و اگه خیلی مردی، مرحم دردم باش و اینجور نمک روی زخمم نپاش!  

وقتی به خودم نیگا مینکنم میبینم هیچ مشکلی ندارم! (‌مشکل دارم ولی نه اونقدر که زانوی غم بغل کنم)...یه عشق و امید توی زندگیم دارم! خانواده ی خوب دارم! مشکل مالی ندارم! توی یه رشته ی خوب که بهش علاقه دارم درس میخونم! مشکل جسمی ندارم! توی اجتماع مورد قبول هستم و آدما تحویلم میگیرن! اراده ی خوبی دارم و به هرچی بخوام میرسم! استعداد خوبی در زمینه های مختلف دارم  و...... 

من همون آدمی هستم که پارسال بودم! همون آدمی که از ۲۰ سال پیش تا به حال بودم! توی این ۲۰ سال انقدر مشکلات بزرگ داشتم و در مقابلش مقاوم بودم  و خوب زندیگ کردم که الان دلیلی برای این حالاتم وجود نداره!...همیشه در هر شرایطی که بودم خنده از روی لبام محو نمیشده!( انقدر خندیدم که دهنم کش اومده!)...همیشه در هر جمعی که بودم باعث خنده و شادی میشدم! و.... 

همیشه به همه میگفتم به زندگی زیبا نیگا کنین و از لحظه لذت ببرین! خوب زندگی کردن با زندگی خوب داشتن فرق داره! سعی کنین خوب زندگی کنین و از اون چیزی که هست، لذت ببرین و ... 

ولی الان چند وقته دیگه نمی تونم! خودم رو گم کردم! ...از خواسته ها و روحیات خودم دور شدم! ... تنها چیزی که میتونم بگم اینه که نمی دونم چه مرگمه!!!!!!!!!!! 

از همه چی بدم میاد! از هیچی لذت نمیبرم!....من همیشه عاشق پاساژ گردی و خرید بودم ولی امسال توی هر پاساژی پا گذاشتم فرار کردم! مشهد توی پروما که میچرخیدم حال تهوع داشتم! دلم میخواست زودتر از اونجا فرار کنم و تنها بشم!   

نسبت به همه چی همین حس  تنفر و یا بی تفاوتی رو دارم! 

همیشه عاشق کامپیوتر و اینترنت و این حرفا بودم!  ولی الان حتی حوصله و علاقه ای به اینترنت هم ندارم!..کامپیوتر رو به زور روشن میکنم! ...همین الان وقتی بلاگ اسکای باز شد ، یک ساعت به مانیتور زل زده بودم و یادم نمیومد که باید چی کار کنم!! ...  اگه رشته ام کامپیوتر نبود و به کامپیوتر نیاز نداشتم، همین الان کامپیوترم رو جمع میکردم و به جاش توی اتاقم چرخ خیاطی میذاشتم! ....شاید صدای  قژ قژ  چرخ خیاطی گوش نواز تر از صدای فن کامپیوتر باشه!

هر حرفی میزنم، هر کاری میکنم، پشتش این سوال توی ذهنم میاد : حالا که چی؟؟؟؟؟ 

و وقتی جوابی برای این سوال ندارم عجیب ذهن و روحم درگیر میشه! درگیر چی؟ نمیدونم! فقط درگیر میشه!  

الان شدیدا نسبت به همه چیز موشکافانه نیگا میکنم و دلیل و منطق محکمی برای همه چی نیاز دارم! هر چی اتفاق میفته باید از قانون علیت پیروی کنه و معلول بی علت رو نمیتونم بپذیرم! ..شاید برای همینه که علی میگه    بدبین    شدی!!!  

 

حساس شدم! 

اعتماد به نفسم به منفی بی نهایت رسیده و اگه یه نفر بهم تلقین کنه، حتی راه رفتن هم یادم میره! 

 

حوصله ی نوشتن توی خانه ی ژله ای رو هم ندارم! ...خودم به علی اصرار کردم که اینجا رو بسازیم و بنویسیم! با هزار دلیل و هدف!...خیلی هم خوب بود!...خیلی با قالبای رنگارنگ  سعی کردم خودم رو به ذوق بیارم! .... ولی در حال حاضر یه مدتی نمی تونم! نمی کشم! ....میدونم علی با این حرفام ناراحت میشه! ...به خاطر علی سعی میکنم بهتر بشم و مثل آدم زندگی کنم! 

امیدوارم این پست آخرین پستم توی این وبلاگ نباشه... مخصوصا توی این روزهایی که علی هم نیست تا رفرش بشم!

 

  

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

برای درس زبان فارسی، استادمون گفته خلاصه ۳-۴ کتاب داستان و رمان رو بنویسید! ۳ نمره هم بهش اختصاص داده! 

با توجه به اینکه جدیدا علی رمان خون شده، بهش گفتم من حوصله کتاب خوندن ندارم  و همین کتابایی که میخونی رو خلاصه کن و برام بنویس! ...با خواهش و تمنا و زور و ضرب، مشق عیدم رو به علی محول کردم و علی هم قبول کرد! 

تقریبا نیمه ی اسفند این مطلب رو به علی گفتم و قولش رو ازش گرفتم! ( خلاصه ها رو باید اولین جلسه بعد از عید تحویل بدیم) 

نمیدونم چه خواسته ی بزرگی بود که انقدر پشت گوش انداخت! غرورم بهم اجازه نمیداد ولی با این حال چندین مرتبه بهش یادآوری کردم!....قبل از اینکه برم مشهد بهم گفت برام مینویسه و ایمیل میکنه(‌چون علی حالا حالا ها پادگان هست و دیگه بهش دسترسی ندارم!) 

دیروز صبح قبل از اینکه من چیزی بگم، خودش گفت سعی میکنه بنویسه! 

وقتی امروز علی رفت ! وقتی من به خونه رسیدم! وقتی توی اینباکسم ایمیلی از علی ندیدم، حس نادیده گرفته شدن و بی اهمیت بودم همه وجودم رو پر کرد! خلاصه نویسی مهم نبود! انقدر کتاب قبلا خوندم که بتونم چندتاش رو سرهم کنم! مهم اهمیت دادن به خواسته ی من بود که بعد از ۱ ماه  اینجوری  بی ارزش شدم!!!!!! 

به خاطر له شدن غرورم و خودم، به اندازه همه ی عمرم اشکم سرازیر شد!...بیشتر از اینکه از علی ناراحت باشم، از خودم ناراحتم که چرا چنین خواسته هایی رو مطرح میکنم!!!! 

 

پینوشت: لطفا نصیحتم نکنید !