X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1388 ساعت 11:30 ب.ظ

سلاااااااااااااااااااااااااام نگارم...

 

خوبی عزیزم... 

 

امروزم نه دیگه خوب نبودی...بعد از ظهری سرگیجه داشتی و دیگه خوابیدی..الانم خوابی هنوز..الهی علی قربون اون چشای خوشگلت بشه خانوممممم... 

 

دیشب از ساعت ۱۲ تا ۳ هرچی نشسشتم پای این کامی و زدم که نت وصل بشه آپ کنم نشد که نشد لعنتی..اعصابنمو خورد کرد تو هم که ناراحت شدی و بعدم اینقد خسته بودی خوابت برد دیگه... 

ولی امشب خدارشکر وصل شد زود و الانم دارم مینویسم خانومم خوشحال بشه... 

 

خب دیروز چیکار کردم؟؟؟ هوممم... 

اهانن.. 

باز سر همون ساعت ۹ با همون صدای گوش نواز بابام بیدار شدم...(بابام عادت داره مارو با دادو بیداد بیدار میکنه .گفتیم خب امروز دیگه کاری نداریم میمونیم خونه استراحت بعد از خواب میکنیم و از اینا که دیدیم نوچ...باید بریم دِه با اینا... خلاصه طبق معمول بحث بی فایده کردیم سر اودن نیومدنو اخرشم طبق معمول شکست خوردمو پاشدم رفتم ولایت...ونجا رفتیم خونه عموی بابام و ناهار و اونجا بودیم...بعدشم یه سر به عمع بابام زدیمو دیگه ساعت ۵ بود که اومدیم خونه... یکم استراحت کردم و دوش گرفتم نمازمو خوندم بعدشم خونه عموم دعوت بودیم که همین که اومدیم بریم مهمون واسمون اومد همون پسر دوست بابام که همسن منه بعد الان یه بچه هم یه ساله هم داره..خلاصه نشست تا یه مهمون دیگه هم اومد..تا ۹ شب عموم ۲۰ دفعه زنگید کجایییییییییییین...دیگه ساعت ۹ رفتیم اونجا..رسیدم اونجا تو تنها شده بودی عشق نمودیم یه نیم ساعتی هم که با عشقم حرفیدم..بعدشم شامو اومدیم خونه یادمون اومد اوه  اوه فردا تولد بابامه و میشه ۵۰ سالش..گفتیم ما که باید مهمونی بدیم طبق معمول هر سال پس یه دفعه ای یه تولدم واسه بابام میگیریم...ئیگه این شد که کار امروزمون در اومد... 

 

امروز صبح با همون صدا گوش نوازه بابام..البته یخورده مهربونترش از خواب بیدار شدم و بعد یه دوش و مسواک و اینا صبحونه هم که نخوردم و راهی شیرینی فروشی شدم واسه خرید کیک واسه بابام..حالا تو این عیدی هیجی کیک تولد اماده گیر نمیومد..خلاصه تا ظهر اینور انور تا بلاخره موفق شدم... عدم که دو دمای ظهر یه ۲۰ دقیقه ای با عشقم دوباره حرفیدم کلی حالی به هولی شدم.. 

بعدشم که ناهر پخیدیم و جاتم خیلی خیلی خیلی خالی بود واسه خوردنش...خلاصه خیلی به یادت بودمو گفتم با خودم کاش الان نگار جون خوشگلمم اینجا بود چه حالی میداد... 

دیگه بعد ظهرم مهمونا رو به زور خوابوندیم که نرن بمونن میخواستیم کیک و ببریم و اینا...دیگه ساعت ۵..۶ بود یه تولد کوشولو گرفتیم بابام شمعشو فوت کردو بعدم کیک و دادیم مهمونا خوردن و دیگه رفتم خونه هاشون... 

 

همین دیگه..دیگه چیکار کردم..اهان یه سر خونه خالمم رفتیمو برگشتیم بهد تو حالت خوب نبود و خوابیدی که هنوزم خوابی فک کنم.. 

 

خوب گزارش کارامو دادم؟؟

 

خانوممم خیلی خیلی بخدا دلتنگتم..هروزم بیشتر میشه دلتنگیم...توهم که باورت نمیشه که..همش میگی بد اخلاقمو دوسم نداری و اینا... 

ولی من بد اخلاق نبودممممممممم..گریههههههههههه... 

 

ته مطلب اینکه مث همیشه..بیشتر از همیشه..هرزوز بیشتر از روز قبلش هر لحظه بیشتر از لحظه قبلش دوست دارمممممممممممممممممممممممم نفسم..عاشقتم زندگیم... 

 

بوووووووووووووووووووووووس...بووووووووووووووووووووووووووووس...بوووووووووووووووووووووس...