X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 04:11 ب.ظ

XXX  در یک خبر خیلی غافلگیرانه(‌البته حده غافلگیری اش متمایل به منفی است) روز شنبه، سومین مرخصی علی جانمان شروع میشود و تا ۷ فروردین مرخص از تبعیدگاه است! به همین مناسبت در بعضی نقاط انتهایی بدن بنده عروسی است و نمی دانیم باید چه غلطی بکنیم! 

روز قبل از رفتن علی، با همدیگه قرار گذاشتیم که اینبار بیشتر شیفت داشته باشه و برای تولدش(‌۲۷ فروردین) مرخصی بگیره! با تخمینی که ما زده بودیم حدود ۴۰ روز باید صبر میکردیم و حتی فکرش هم دلم رو از دلتنگی در حد یک نقطه کوچک میکرد! اما نمیدونم چگونه خر ها تو خرها شدند و یکهو ۴۰ روز به ۱۵ روز کاهش یافت و بعد از ۲ هفته، بار دیگر  علی مال من میشود! 

 

XXX  این روزها علی خیلی مهربان شده! البته از نوع یک آقای  سرد  ولی  مهربان !! دلیلش را نمیدانم!...شاید به این مربوط باشد که هنوز دلش برایم تنگ نشده! 

 

XXX حس میکنم دفعه های قبل که نبود علی طولانی میشد و ۳۵-۳۶ روز طول میکشید تا مرخصی بگیرد، یک امر اختیاری بوده است! و دلیلش اخلاق گند نگار جان می بوده! و علی خان برای فرار از اخلاق های سگی نگار و در امان بودن پاچه هایشان، دیر به دیر مرخصی میگرفته اند! ولی این بار که با اشک و قهر و کوفت مواجه نشدند،دلشان به رحم آمده و زودتر مرخصی گرفتند! این ها تنها افکار ذهن من است و در حقیقت داشتن ِ آن اطمینان ندارم!  

 

XXX دیشب ۱۰ تا فیلم کمی تا قسمتی زیاد صحنه دار تهیه نمودیم و با توجه به علاقه شدید سرورمان به اینگونه فیلمها،  در پشت تلفن آنقدر از فیلمها تعریف کردیم که از حسادت و دلسوختگی، اشک از چشمان سرورمان جاری شد! و ما بسی حال کردیم که اینگونه دلش را سوزانده ایم و هیچ کاری از دست او بر نمیاید و فقط پشت تلفن خودش را جـ.ر میدهد! و در نهایت به ایشان نوید دادیم که: وقتی برگشتی خونه، عمرا اگه این فیلمها رو بدم بهت که ببینی! برای تو خوب نیست! و سرورمان بسی تهدیدمان کردند که ال میکنن و بل میکنن و باید فیلمها را به ایشان بدهم! و بنده هنوز در ناز به سر میبرم! 

 

XXX دیشب با شنیدن خبر زود تر نزول اجلال کردن سرورمان، خیلی ذوق کردیم! یکهو یاد کارها و برنامه های انجام نداده شده ی خود افتادیم! میخواستیم قالب وبلاگ را تغییر داده و در شبی که ایشان میایند، به سرورمان تحویل دهیم تا ذوق کنند! با شنیدن خبر که : « وقت نداری» هول شده و سروقت قالب نیمه ساز رفته و در یک عملیات انتحاری، قالبی را که چندین ساعت زحمت  ساختش را کشیده بودیم، ترکاندیم! حال ما ماندیم و  یک سر که نمیدانیم چه خاکی بر آن ریزیم و یک صفحه خالی که قبلا در آن چند خطی برنامه نوشته بودیم و قرار بود قالب جدید وبلاگمان شود!  و حس میکنیم اینبار باید نه از روی دلتنگی، بلکه از روی دلگشادی گریه کنیم! (‌نکته: در جمله آخر دل مجازاْ به کار رفته)