X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 02:07 ق.ظ

این حاج آقای ما ،خیلی خوب غیرتی میشن! بنده هم که مرض خاصی در به جوش آوردن غیرت ایشون دارم! نقطه ضعف(‌یا قوت) که بیاد دستم دیگه نمیتونم انگشتم رو از روش بردارم! وقتی ایشون حرص میخوره ، از اعماق وجودم ذوق مرگ میشم!!  

امروز بعداز ظهر از دانشگاه که اومدم، علی زنگ زد! داشتم موقعیت حال و احوال و مکان و هوا و همه چی رو براش شرح میدادم که بدونه با چه موجودی داره حرف میزنه! 

- خیلی گرممه! دارم خفه میشم!  

- خب لباسات رو در بیار خنک بشی! 

- مانتوم رو که از راه رسیدم در آوردم! ..الان لباسم رو هم دارم در میارم که یه تاپ و شلوارک بپوشم..ولی بازم گرمه!

-آفرین!  ..الان هم خنک میشی هم خشگل میشی  

-آره!  اتفاقا جلو پنجره هم وایسادم  و دارم لباس عوض میکنم! پرده رو هم زدم کنار! هوا خیلی خوبه!!

-جلو پنجره وایسادی؟؟؟؟؟؟!!!!!!..زود باش لباست رو بپوش! شلوارت رو هم بپوش! ...پرده رو بکــــــــــــــش!!.. اصلا مانتوت رو هم بپوش!... یادم باشه چوب بیارم پشت شیشه های پنجره ات چوب بزنم که دیگه دلت نخواد جلو پنجره لباست رو عوض کنی!!  

- :دی 

 

 ----------------

  

یکی از دوستام به طریقه ی جدید الاحداثی با یه آقایی آشنا شده! ...یه روز توی اتاق خونشون نشسته بوده و بلوتوث موبایلش رو روشن میکنه! یهو یه عکس سیب براش فرستاده میشه! دوستم هم برای همون بلوتوث نا شناس، یه عکس میفرسته! بعد یه متن جواب میگیره و اینگونه کل کل های بلوتوثی ادامه پیدا میکنه!.. بعد از چند روز که از این بازی خسته میشن، سر صحبت رو باز میکنن و میفهمه که کدوم همسایه شون طرف بلوتوث بوده و اینگونه با همدیگه آشنا و دوست میشن و عشقولی و .. 

 این ماجرا رو برای علی جانمان تعریف کردیم! 

میگه: ایول! ..ایول!..چه جالب!...فقط نگار جونم تو بلوتوثت رو اگه روشنه، همین الان خاموش کن! کار دستمون میدی حوصله ندارم!

 - :دی 

 

خصوصی نامه:   

فدای اون غیرتت بشم! خیلی بامزه میشی علی جونم! ...حالا من این حرفا رو میزنم! ولی این رو بدون که داشتن غیرت ( به جا و بدون تعصب) رو از صفات خوب یک مرد میدونم! اصولا مرد بی غیرت به درد ِ الویه درست کردن میخوره!! ...وقتی سر اینجور مسائل حرص میخوری، دلم میخواد بپرم بغلت، لپت رو گاز بگیرم! بعدشم یه ماچ گنده بکنم که دلم خنک بشه!  

----------------------------------------------------------------------------------------- 

 

اون دفعه که علی اومده بود مرخصی، قرار شد تمام وسایل حمومش رو براش بخرم که به عشق چیزایی که من خریدم،تنبلی نکنه و  زود زود بره حموم و بیشتر هم یاد من باشه! و بنده در کالبد صابون و شامپو و لیف برای سرورمان، ظاهر شوم!   و از همه مهمتر اینکه از کپک زدگی نجات پیدا کنه!!!

اونوقت دیدی یه چیزی میخوای، یهو تخمش رو ملخ میخوره؟؟ خب اون دفعه هم همینجور شد و تخم لیف رو ملخ خورد! جایی توی تهران نبود که من به دنبال لیف به آنجا سر نزده باشم!همه جا یا تموم کرده بودن یا لیف هاشون با حوله تن پوش و سرویس حموم فروخته میشد یا لیف عروسکی برای کودکان داشتن! ( چون علی رو از شیر گرفتیم ،دیگه لیف کودک براش مناسب نیست! بچه ام نا سلامتی مرد شده!)...یه جا هم لیف های الیاف طبیعی داشت( برای پوست های حساس!) که چون قیمتش ۲۲ هزار تومن بود دلم نیومد انقدر پول بابت لیف بدم!!! 

خلاصه علی رو بی لیف روانه ی پادگان کردم! و همش نگران بودم که بدون لیف چه جوری زندگیش رو بگذرونه!!!  

حالا امروز خیلی اتفاقی یه مغازه رو پیدا کردم که لیف های جینگیلی داشت! واااای انقدر لیف هاش خوشگل بود! آدم دلش میخواست به عشق این لیف ها زودی بره حموم که خودش رو بشوره!!...بالاخره یه لیف برای آقامون خریدم!  و چون ترسیدم خودم حسودیم بشه، یکی هم برای خودم خریدم! و برای اینکه دعوامون نشه، هر ۲ تا لیف رو شکل هم خریدم! 

 

تهدید نامه: علی جونم! قربونت برم! فداتشم! وااااای به حالت اگه از این لیفی که خریدم استفاده نکنی! ...دیگه نه من، نه تو!! 

 

خوشحال نامه: احتمال داره علی ۲۷ اسفند بیاد مرخصی! و اینگونه به جای اینکه دیرتر از همیشه بیاد، زودتر از همیشه میاد!! خوشحال نباشم؟؟؟..دارم از ذوقمرگی تلف میشم!