X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 08:14 ب.ظ

این ترم برای فرار از غم فراق یار، تا تونستم برنامه دانشگام رو سنگین کردم و زیاد واحد برداشتم!! در حال حاضر ۴ روز هفته صبح میرم دانشگاه و ۷-۸ شب به شکل جنازه متحرک برمیگردم! اون ۲ روز تعطیلی رو هم باید از صبح تا شب درسهای این ۴ روز رو بخونم و خودم رو برسونم!! 

از یه جهت خوبه! چون بیشتر بیرون هستم و حتی فرصت حموم رفتن هم ندارم! چه برسه به اینکه برای دوری و نبود ِ علی غصه بخورم!!  

ولی به اینجاش فکر نکرده بودم که چه جوری باید تا آخر ترم بکشم!!! بدون هیچ گونه تفریح و وقت آزاد!! همش درس!! و همه ی درس ها هم اختصاصی!!

دلم به این خوشه که علی برام دعا میکنه و دعاهای علی بی برو برگرد قبول میشه!! خدا خیلی دوسش داره !! 

یکشنبه و دوشنبه صبح با علی حرف زدم! تا عصر یکسره کلاس داشتم و نمیشد حرف بزنیم!! عصر موقع برگشت از دانشگاه هم نشد که حرف بزنیم و وقتی رسیدم خونه بیهوش شدم!! نصفه شب که بیدار شدم ، دیدم علی چندین بار زنگ زده و من خواب بودم!!‌خیلی حس بدی هست که بفهمی عشقت چندین بار میخواسته باهات حرف بزنه و تو بیهوش بودی و متوجه تماسش نشدی!!... اما امروز حدود نیم ساعت حرف زدیم و دلی از عزا درآوردیم!! ... عزیز دلم حالش خیلی خوب بود و از روحیه  ی خوب و شادی ِ علی دلم شاد شد!! 

 ‌البته فکر میکنم چون امشب شام کباب داشتند ، انقدر خوشحال بود! نه به خاطر من! ( علی عاشق کباب هستش! انقدر زیاد که گاهی حسودیم میشه و  فکر میکنم اول عاشق کباب هست و من در رده دوم قرار دارم!! ) 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

این روزا که انقدر عادی و یکنواخت میگذره، تنها شوق و انگیزه ام برای گذشت زمان،نزدیک شدن به مرخصی ِ علی ه!! سربازی با تمام بدی ها و سختیهاش، این خوبی رو داره که انسان رو امیدوار به آینده میکنه!!  ۳۰ روز انتظار (‌همراه با غم یا شادی) دارم و بعدش ۱۵ روز که دلم میخواد از لحظه لحظه اش استفاده کنم!! لحظه لحظه با نفس های علی نفس بکشم و طعم بودنش رو با تک تک سلول هام حس کنم و همه ی وجودم از مهر و محبت ِ علی ،سرشار بشه!!

 توی این مدت خیلی خوب قدر بودن ِ علی رو دانستم!  قبل از سربازی حدود ۱ سال، علی برای من بود و هیچ وقت ارزش بودنش رو تا این حد درک نکرده بودم!! فکر میکردم همیشه و در هر لحظه باید باشه و در دسترس بودنش رو نعمت نمی دونستم !! ... تازه! قبلا گاهی انقدر شبانه روزمون یکنواخت میشد و حرف کم میاوردیم که حوصلمون سر میرفت و با همدیگه کل کل میکردیم و گاهی دعوامون میشد و قهر و این حرفا!! ولی از خصوصیات سربازی اینه که آدم مجال اینگونه بچه بازیا رو هم کمتر داره!! ... هر صبح با نگاهی به افق روشن در سال آینده(‌بعد از سربازی) از خواب بیدار میشه و خودش انگیزه ای برای زندگیه!! ... 

تازه میفهمم چرا میگن : سربازی پسر رو مرد میکنه!! ... علی که هیچی! منم دارم مرد میشم!!  

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

امروز بهش میگم: کتابایی که بردی رو خوندی؟؟ 

میگه: همش سنگین بود نیاوردم! چند تاش رو آوردم! ولی نمی خونم! 

میگم : چرا؟ 

میگه: آخه میترسم الان بخونم تموم بشه! تا مرخصی ِ بعدی بدون کتاب میمونم!! کم کم میخونم که تموم نشه!!  

 

اینم یکی دیگه  از فواید سربازی!! ببین چقدر پسرم آینده نگر شده!! یه چیزی تو مایه های سنجاب!! 

 

 

پی نوشت: بنا بر اعتراض دوستان، از این پس تا زمان برگشت آقامون از تبعیدگاه،  کامنت ها تایید میشود!!  خوشحال باشین که نظرات دلگرم کننده تون پنهان نمی مونه!!