X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:53 ب.ظ

راستش توی این ۱ سال و نیم که با علی هستم، حس میکنم این ۱۰ روزی که از مرخصیش گذشته، استثنایی ترین لحظاتمون بوده! 

هر لحظه سر شار از احساسات جدید بودم!!  

به خودم قول داده بودم که علی رو ناراحت نکنم! قهر نکنم! گریه نکنم! زندگی رو به کاممون تلخ نکنم! دختر خوبی باشم! بهانه گیری بیخود نکنم! به علی انرژی بدم! و به عبارتی از لحظه لحظه ی بودنش لذت ببرم و استفاده کنم و برای اونم همینجور بشه! 

علی دیشب میگفت خیلی در این امر مهم، موفق بودم و تلاش هام بی نتیجه نبوده و از چشم علی دورنمونده بود و همین باعث شد ، امیدوارتر بشم و بیشتر بخوام که خوب باشم!  

البته میدونم با شرایط ایده آلی که در نظر دارم هنوز خیلی فاصله است! خیلی زود می رنجم و حساس هستم!  انقدر قسمت هایی از روح و روانم مخدوش شده که به زمان بیشتری برای ترمیمش نیاز دارم! و یه نمونه از بد اخلاقی هام هم در پست قبل نمودار شد!!! ( البته قضیه پست قبل در همون جا خاتمه یافت و صبح روز بعد دو کبوتر عاشق بودیم!) 

همیشه از روزی که علی از پادگان بیرون میومد تا پایان مرخصیش ، فقط و فقط به لحظه ای فکر میکردم که دوباره میره!!! نمی تونستم خودم رو به روزهای بودنش راضی کنم و مدام ۱ ماه نبودش و سختی ها و دلتنگی هایی که پیش روخواهم داشت در ذهنم بود! بار ها و بارها شده بود که در حال لبخند زدن، با یادآوریه سربازی، لبخند روی لبم می خشکید!! خلاصه بدفرم خودآزاری داشتم!! 

اما این  بار تمرین کردم که اصلا به رفتنش فکر نکنم و از لحظه لذت ببرم!! حتی روزهای هفته روهم از یاد بردم که نخوام به نبودن علی فکر کنم!!  

‌یکی دیگه از چیزایی که باعث شد این بار کمتر بدخلقی کنم، این بود که علی چیزایی برام خرید که هر لحظه همراهم باشه و به یادش باشم!! و من هم همینطور! وخب باعث دلگرمیم میشه که علی هر لحظه به یادمه و با سربازی ریشه ی عشقش نمی خشکه!!   

یکی دیگه از مواردی که باعث شیرین شدن زندگی در این ۱۰ روز شد، حرف هایی بود که با علی زدم!! خیلی خوب به حرفام گوش کرد!! خیلی وقت بود که اینجوری باهاش حرف نزده بودم!! انقدر جدی!!! ( البته قبلا با گفتن این حرفا دعوامون میشد! ولی اینبار نشد!)...بعد از گفتن اون حرفا  احساس سبکی و آرامش عجیبی داشتم! و به خودم و علی به خاطر وجود همدیگه افتخار میکردم!  

البته وجود این وبلاگ هم تاثیر خوبی در تغییرات نگاری داشت!! ثبت خیلی وقایع و احساساتم باعث شد از درون تخیلیه بشم و چیزای الکی ذهنم روآشفته نکنه!! و علی هم از همه چیز در بودن و نبودنش با خبر باشه!!

و در نهایت چیزی که از همه بیشتر آرامم کرد و نگار رو به دختر بهتری تبدیل کرد، ابراز خالصانه ی عشق علی بود!! بیشتر از هر موقع دیگه ای پی بردم که علی سرشار از منه و بی نهایت دوستم داره!!... بهم  همه جوره ثابت کرد که براش مهمترینم!! .... چشمای عاشقش برق دیگه ای داشت و نگاهش رو دلنشین تر میکرد!!... انصافا علی به همه ی خواسته های دلم عمل کرد و منو شرمنده ی خودش کرد! حسابی لوسم کرد!! انقدر ذوق مرگ و هیجان زده بودم که گاهی زمان و مکان روهم از یاد میبردم!!

علی جونم، این دل ِ من دیگه چیزی نمونده بود و  نمی خواست که تو رو وادار به زحمت کنه!!  فقط مونده بود که  جون  بخوام..... و اگه می خواستم؟؟؟ !!! 

 

علی با همه ی بچگی هام، ولی دارم بزرگ میشم!! چه بخوای وچه نخوای!! بالاخره بزرگ میشم و از بچه داری خلاص میشی عزیز دلم !!  

دوست دارم به خاطر خوبی های بی کرانت...به خاطر قلب مهربونت... به خاطر خودت و وجودت!!