X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1387 ساعت 08:43 ب.ظ

 AX051257 - Couple Standing on Seaside Rock

 اوهوم!! 

دلم میخواد این روانشناسای بیریخت رو قطعه قطعه کنم!! یعنی چی که همشون میگن : از اول کار همه ی احساس خودتون رو به طرف مقابلتون نشون ندین!! ؟؟؟!! هان؟؟  

خب هی این احساس من قلنبه میشه! خب هی چی کار کنم؟! اگه به علی نشون ندم، باید برم به پسر بقال محلمون نشون بدم؟؟ خب دلم تنگ میشه دیگه! خب حس علی دوستیم شکوفا میشه!!  خب دلم میخواد هزار برابر اون چیزی که بهش میگم ،بدونه که دوستش دارم و برام عزیزه!! 

تازه اصلندش دلم میخواد یه مقدار علی رو  هم تنبیه بدنی بکنم!! اصلندش یعنی چی که هی به من میگه گریه نکن!! اصلندش  اونوقت خودش هر وقت دلش میخواد گریه میکنه!! خب پس من چه جوری تخلیه احساسی بشم؟؟ اصلندش مگه مرد هم گریه میکنه؟؟؟  آخرش خودم رو با کش دار میزنما!!

امروز یه امتحان فوق العاده بد دادم که به دلیل اینکه علی خانمون غصه ناک نشود، بهش گفتم بد ندادم!! ( نه که بچه دستش از دنیا کوتاهه! برای همین تا دلم میخواد گولش میزنم!!) ولی شر امتحانام کم شد و دیگه تموم شد!! افردا وقت دارم تا اینجا رو خشگلش کنم!! 

این روزا خیلی خوب شده که علی تایم تلفن هامون رو کم کرده ،ولی تعداد دفعات تلفن زدن رو زیاد کرده!! حس میکنم بیشتر از حاله همدیگه خبر داریم و کمتر دلتنگی رو حس میکنیم!! ( البته دلتنگیه بین من و تو ، با هیچ مقیاسی قابل بیان نیست! ولی خب کمتر میشه!!)

دیشب که فقط 3 ساعت خوابیدم!! تازه اون 3 ساعت هم خواب و بیدار بودم!! صبح قبل از امتحان، استرس چشم و گوش و حلق و بینی و کلا حواس 5 گانه ام رو کور کرده بود و به جز اشکی که توی چشام بود و بغضی که توی گلوم بود، هیچی رو حس نمیکردم!! شنیدن صدای  تو برای لحظاتی من رو از فکر امتحان بیرون آورد و کمی از اون حال خفن ناکم  کاسته شد! ( انقدر حالم بد بود که حتی حرف زدن با تو هم نتونست کامل آرومم کنه!)... گفتی بعد از امتحان زنگ میزنی و از درس و حالم خبردار میشی!! ولی بنده با کمال پررویی بعد از امتحان رفتم دردر دودور و تلفن سرورم رو جواب ندادم!! ( حالا اینکه تو، توی اون پادگان خراب شده، از نگرانی هر بلایی سرت بیاد، اصلا مهم نیست!!)

البته عصر در اولین بازخواستی که از سوی جنابعالی صورت گرفت، ریز به ریز شرح وقایع بازگو شد و  بعد از ذکره دلایله علی پسند، گویا از سوی سرورمان عفو شدیم!!

خف هیشی دیده!!  امروز هیش اتفاقی نیفتاد و الان فقط دارم  از خستگی و بی خوابی تلف میشم!!

منتظرم تا زنگ بزنی و بوست کنم و یه کم عشقولی بشم و بعدش بیهوش بشم!! شام هم که ماکارونی خوردی و شکمت سیره! خیالم راحته که نمی خوای منو بخوری!!! :دی

دومست دالم علی جونی... عاشقتم نفسی 

 

 

 

بعد  از آخرین تلفن نوشت: امشب  بعد از یه روزه بد، بعد از اون همه چشم دوختن به موبایلم ،بعد از اون همه انتظار کشیدن برای شنیدن صدات! دلم محبت میخواست! دلم عشق میخواست! دلم ابراز احساس میخواست! دلم یه علی ِ مهربون می خواست! دلم صدای گرم علی که حاکی از داغیه درونشه، می خواست! دلم علی ِ خودم رو می خواست!! 

کم دوری داریم؟؟ کم دلتنگی داریم؟؟ ... چرا باید وقتی دلم داره از همه ی این خواسته ها منفجر میشه، یه مشت آدم و دژبان و .. کنارت باشن و  تو نتونی درست حرف بزنی؟؟ تو جوری با من حرف بزنی که انگار داری با فرمانده تون حرف میزنی!! تو جوری با من حرف بزنی که انگار غریبه ترین آدم موجود توی زندگیتم!! ... در نهایت هم وقتی بغض من توی صدام نمودار میشه، بگی نگار دوست دارم! نگار نمیتونم حرف بزنم! نگار شامت رو بخور! نگار بد اخلاق نباش و اذیتم نکن!  نگار بریم بخوابیم! ...... بعدشم چند تا بوس از پشت تلفن!! 

 

میدونم که تو هم بی تقصیری!! میدونم که تو هم به اندازه من عذاب میکشی!! میدونم که تو هم...

 

از این زندگی و سر نوشت و شرایط بی زارممممممم