X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:41 ق.ظ

 

کاش میدونستم چه جوری باید ازت تشکر کنم پسر!!  

کاش میتونستم خوبیهات رو جبران کنم!! 

  

دارم از دل درد به خودم میپیچم... خسته از درس و امتحان....خوابالو...هوای بیرون گرم... به گوشیم که نگاه میکنم میبینم شارژ ایرانسلم تموم شده غم دنیا روی سرم خراب میشه!!  (و خب تو بهتر از من میدونی که خیلی وقته استفاده از ۰۹۱۲ رو هم برای خودم ممنوع کردم!! انگار که اون خط اصلا نیست).... دارم با خودم کلنجار میرم که برم بیرون و شارژ بگیرم.... یهو یه اس ام اس از طرف تو میاد که برام  رمز شارژ فرستادی!!  بدون هیچ حرفی!!  

آخ علــــــــــی... بار اولت نیست که اینجوری بهم محبت میکنی....بار اولت نیست که اینجوری غافلگیرم میکنی...بار اولم نیست که غافلگیر میشم!!...بار اولم نیست که از خوشحالی اشک توی چشمام جمع میشه و قل قل سر میخوره روی گونه هام...بار اولم نیست که سرم رو بالا میگیرم و خدا رو از ته دل شکر میکنم.... ولی هر بار که نیازم رو بدون هیچ درخواستی میبینی ، انگار همه‌ی دنیا رو بهم میدی!! ....حس میکنم  یه دوربین مدار بسته توی زندگی من نصب کردی که به این خوبی میتونی لحظه‌ی نیازم رو تشخیص بدی و به سراغم بیای...

فقط باید جای من باشی تا ارزش این کار رو بفهمی.... خوشحالم که خوبیهای تو، لطف ِ تو، بودن تو و از همه مهمتر عشق ِ تو هیچ وقت برام تکراری نمیشه و همیشه برام تازگی داره!! 

 

فقط میتونم بگم  خیلی  دوستت دارم پسر مهربونم... 

جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:48 ب.ظ

من فقط عاشق اینم ...  

 

                  حرف قلبتو بدونم...  

 

                                الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم...

 

       

 

من فقط عاشق اینم ...

 

              یکی از همه روزایی ۲..۳ روز پیدام نشه ببینم تو چه حالی داری... 

 

                         

  

 من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم... 

                                    اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم... 

 

  

من فقط عاشق اینم... 

 

              روزایی که با تو تنهام کارو بارو زندگیمو بزارم برای فردا... 

 

 

من فقط عاشق اینم... 

 

             وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم... 

 

 

عاشق اون لحظه ام که  پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم... 

 

 

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم... 

 

                                    اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم... 

  

 

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم... 

 

                                    اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم... 

 

یکشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 11:11 ب.ظ

کاش میدونستی توی چه شرایط بدی، بی خبر، تنهام گذاشتی و رفتی... 

این کارت رو هیچ وقت نمیتونم ببخشم...هیچ وقت!!

سه‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:44 ب.ظ

از این لذت بخش تر سراغ داری ؟  که پسرک دزدکی موبایلش را همراه خودش به درون پادگان ببرد و در شبی که در اوج دلتنگی با خودت کلنجار میروی تا آرام شوی و تشنه ی لحظه ای شنیدن صدای نفس هایش از پشت تلفن هستی، پسرک خیلی دزدکی تر از قبل به یادت بیفتد و ساعت ۱۱ شب برای چند ثانیه صدایش را بشنوی... تو را در آغوش بگیرد و ببوسد و ببوسد و ببوسد  و با یک دل نیمه آرام به خواب برود؟؟؟ 

 

 

شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 12:34 ق.ظ

انقدر این یکی دو ماه اخیر اتفاقای خوب برام پیش اومده که با دلی شاد و  بسیار خوش بینانه به استقبال سال جدید میرم! خیلی حس خوبی نسبت به سال ۸۹ دارم و حسم بهم میگه امسال به خیلی چیزایی که میخوام( و میخوایم!) میرسم ( و میرسیم!). 

از چند روز پیش که بهم گفتی این ۳ هفته، آخرین سختیها و دلتنگی های سربازیته، مدام خاطرات این یک سال و نیم توی ذهنم مرور میشه! به سخت ترین قسمت هاش که میرسم، به بیماریم که میرسم، به قهر و دعواهامون که از روی دلتنگی بود میرسم، به تصمیم جدایی که میرسم،یه لبخند روی لبم میشینه!! یه زمانی این خنده تلخ بوده ولی الان شیرینه!! چون میدونم اون روزهای سخت رو گذروندیم و الان منتظر آینده ای گنگ هستیم!! به آینده و گذشته کاری ندارم!! چیزی که هست الانه!! الان با گذروندن اون سختیها، آرامش پیدا کردم!! از این خوشحالم که تونستیم صبر کنیم و عشقمون انقدر قدرت داشت که حتی مشکلات بزرگ هم تا الان هیچ چیزی رو بینمون خراب نکرده!!   

امروز که وسایلت رو برای آخرین رفتن ِ طولانی جمع میکردی، وقتی  داشتی موهای فرفریت  رو از ته کوتاه میکردی و علی ِ کچل ِ من میشدی، وقتی آخرین اس ام اس رو دادی و خداحافظی کردی و گوشیت تا ۳ هفته خاموش شد، دیگه خبری از بغض همیشگیم نبود...نمیخوام بگم از رفتنت خوشحال بودم، ولی ناراحت هم نبودم! حس میکنم باید تک تک روزهای این ۳ هفته‌ی باقیمانده رو غنیمت بشمارم و از دوری و دلتنگیمون استفاده کنم!! شاید دیگه  هیچ وقت این دلتنگی وپر پر زدن دلهامون  پیش نیاد!! شاید دیگه هیچ وقت تا این حد تشنه ی شنیدن صدای همدیگه نشیم!! شاید دیگه هیچ وقت  تا این حد فرق بودن و نبودن رو نفهمیم  و  برای بودنمون ارزش قائل نشیم!!  

انگار همین دیروز بود...۱۸ شهریور ۸۷ ! ماه رمضان بود و بعد از سحر رفتی تا ببینی برای آموزشی کجا اعزام میشی و  من انقدر اضطراب داشتم که گلاب به روت  اســـ....ل گرفتم! :دی   و دو روز بعد، ۲۰ شهریور رفتی و رفتی و رفتی.... و من از همون روز مردم تا وقتی از آموزشی برگشتی...ببین علی!! هنوز آثارش روی بدنم دیده میشه!!

فقط میخوام بهت بگم...خیلی زود گذشت!! سخت گذشت! ولی زود گذشت!!  

با عشق سختیهای سربازی رو گذروندیم و بهمون ثابت شد که میتونیم از بقیه سختیهای زندگی هم با عشق بگذریم... 

دوستت دارم علی... دوستت دارم به اندازه ی تک تک موهایی که امروز از سرت تراشیدی و کچل شدی :دی  

شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 12:35 ق.ظ

سلام علیکم خدمت بانوی عزیز خودم... 

 

به علت ذیق وقت سریع اومدم چند نکته رو بگم که سند باشه که فردا روز بتونی یقمو بگیری.. واینکه خیالتم راحت باشه کهخ دنبالشم من... 

 

اول اینکه فردا میرم دنبال یه مشاور خوب و اگه بشه تا بعد از ظهر دیگه میرم پیشش حتما... 

 

دوم اینکه وقت قطعی واسه دکتر صورتم ۳ شنبه باید برم چون فقط سه شنبه ها وقت میده...پس خودم یادمه تو هم میدونم یادم میندازی که بریم وقت بگیرم... 

 

دیگه اینکه ایشالا به اومید خدا فردا گوشی هم میخرم ... سفیدشم میخرم که زیاد نزنیم...:دی 

 

بعدش اینکه میخوامت عزیز دلم..جدی جدی میومت دیگه...دنبال کارم هستم باور کن ...دارم همه تلااشم رو میکنم که تو رو دلگرم کنم و امیدوار... پس تو هم فکر و خیال نکن و خودتم اذیت نکن همه چی درست میشه ایشالا به امید خدا تلاش خودم... 

 

دیگه اینکه خدا کنه دل نا ارومتو اروم کنه این چند خط... 

 

دیگه ترش اینکه ما دربست مخلصتیم بانو.. 

 

دوسسست دارمممممممممممممممممممممممم هشتاد هوارتا... 

 

بوس بوس بوس بوس بوس...

سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 10:03 ب.ظ

همه هدیه هایی که تا الان بهم دادی یه طرف... این قلب چوبی که وقتی میبینمش حس میکنم قلب خودت رو از توی سینه‌ات درآوردی و برام روش نقاشی کشیدی، یه طرف... 

امروز عصر که دلم برات تنگ شده بود و گفته بودی دستت بنده و اس ام اس ندم، روی تخت دراز کشیدم. رفتم زیر پتو و این قلبه رو گرفته بودم تو بغلم و با اجازه ات کلی بوسیدمش...نمیدونی چقدر دوسش دارم!...ممنونم ازت علی ِ مهربونم!...بهترین هدیه ای که میتونستی بهم بدی همینه! دیگه میدونم حتی وقتی پادگان هستی واقعا به یادمی!!  

  

 

ینوشت: این قلب رو  علی ، ماه قبل، وقتی پادگان بوده، توی زمان های بیکاریش با حداقل امکانات( خودت یه بار دیگه بگو امکاناتت رو!)  برام درست کرده و برای ولنتاین  ( چند روز بعد از ولنتاین) بهم داد! میدونم چقدر براش زحمت کشیده و برام وقت گذاشته تا خوشحال بشم! واسه همین خیلی ارزش داره...خیلی!!  

البته علاوه بر این قلب دوست داشتنی عطر و رژلب و کلی چیزهای دیگه هم هدیه گرفتم که عاشق تک تکشونم!  

 

 

 

پی نوشت علی :   

من چه جوری فدای تو مهربون بشم؟؟ چه جوری فدای مهربونیات بشم؟؟ اینو به من بگو... 

 

قابل تو رو نداره هیچ کدوم از این چیزا..ولی خب همین میخواستم بدونی که همیشه و همه جا هر لحظه به یادتم عشق من... 

 

دوسست دارم... 

 

راستی امکانات درست کردنش: یه تیغ اره اهن بری...یه تیکه کوچولو سمباده...خودکار اکلیلی 

 

دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 12:36 ق.ظ

همه ی زیبایی زندگی رو در این میبینم که زیباترین اولین های زندگی‌م رو اولین بار با تو تجربه کردم!! 

 

 

پینوشت یواشکی: ویژه ملاقات پربار امروز!

جمعه 16 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:30 ق.ظ

من آمده ام... 

 

دیی دیی من امده ام... 

 

عشق فریاد کند من آمده ام... 

 

سلااااااااااااااممم سلاممم نگار خانوم عزیز گل ناز خشگل جییگل دوست داشتنیه خودم... 

 

و سلام خدمت بر بچ... 

 

دیدی قولم قول بود اومدم امروز..اگه بدونی چه کارایی کردم و چه حرکتایی اومدم امروز تا مرخصی گرفتم اصلن خودت دیگه میگی نمیخواد دیگه مرخصی بگیری..بله هم... 

  

خولاصه که ما دربست مخلصیم خانوم خانوما... 

 

الان ساعت (شب)12:12 هستش..نیم ساعتیه دارم میزنم تو سر مسنجر تا باز بشه ولی هنوز موفق نشدم..(تو سر مسنجر زدن روش جدید باز کردن مسنجره..و کلا برنامه های کام÷وتر که باز نمیشن...باید خشانت به خرج داد شاید باز بشن)...  

  

 

یعنی من عهاشق اون سلیقه و خرید کردنتم عسیسم... 

 

 

صورتی..صورتی...ناااارنجیییییی...بنفش...قرمز...سفید...کرم...:دی 

 

 

مبارکم باشه..:دی 

 

ولی اونشب ابی هم گفتیا...از قبل داشتی؟ ایا... 

 

دیگه اینکه... 

 

دلم واسه خونمونم تنگ شده بود...الان نوشتم یخورده گشاد شد اون تنگیه... 

 

 

نگار میگما... 

 

اااا خب گوشتو بیار جلو... 

 

آآ حالا خوب شد... 

 

دددوووووووووووووسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتت دااااااااااااررررررررررممممممم... 

 

هشتاد میلیون هوار تا... 

 

:دی..کر شدی؟؟؟ 

 

 

الانم فقط چشمام به زور نیمه بازه...خوابم نمیادا..ولی مخ نداشتم و قوه تخیلم و کلا سیستم بدم هنگ و قطع و همه چی هست.. 

 

خیلی جالبم نع؟؟ 

 

ولی یه چیز هستا..رسیدم خونه یه حموم اساسی رفتم با اب شیرین :دی...کلی الان احساسای خوب دارم... 

 

دیگه دارم هذیون میگم...نوشتنو ادامه ندم بهتره... 

 

فهلا... 

 

 

راستی... 

 

ددددووووووووووووووووسسست دالللللللللللممم...عاشختتتممممم...بعبعییتم...:دی

 

دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 12:19 ق.ظ

میگی فردا بهم مرخصی ندادن! ۵شنبه میام! 

یه کم حالم گرفته میشه... 

میگی :چیه؟ ناراحت شدی؟؟ فقط ۳ روز مونده! 

میگم: نه!! ۴ روز! دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه! 

میگی: پنج شنبه که حساب نیست!!  

دلم یهو میگیره...یه بغض گنده میاد توی گلوم...میگم: تو هر وقت پنج شنبه میای مرخصی مال من نیستی! پنج شنبه میری مهمونی! جمعه هم نیستی! از شنبه شاید مال من باشی... 

میگی: نخیرم! اینجوری نیست بی انصاف! حالا بهت نشون میدم که اگه پنج شنبه هم بیام مال تو هستم! 

میگم: اون مالِ من بودنت بخوره تو سرت! نمیخوام! 

توقع نداشتی این حرفو بشنوی!  اخمات میره تو هم! لحن صدات عوض میشه.... 

خنده ام میگیره!  هم از حرف مسخره ای که نباید میزدم! و هم از ناراحتیه تو!!...جفتمون مثه بچه ها هستیم!! اصلا بزرگ نشدیم! :دی  

یهو کل پادگان میریزه پشت سرت و انقدر شلوغ میشه که دیگه صدات نمیاد! میگی بعدا زنگ میزنم!  

اصلا دلم نمی خواست با ناراحتی قطع کنی! میگم نمیخواااام!! کی زنگ میزنی؟؟ 

میگی: شاید اصلا نشه زنگ بزنم!! نمیدونم! ناراحت نباش دیگه! 

میگم: نمی خوااام! ناراحتم! قهرم!! این چه مدل زنگ زدنه؟ 

میگی : مگه دست منه؟؟ خب ببین چقدر شلوغه!  نمیشه حرف زد! اصلا ناراحت باش!  این همه که میتونم  حرف بزنم رو نمیبینی! تا یکدفعه اینجا میریزه بهم و نمیتونم حرف بزنم  ناراحت میشی! ناراحت شو خب!  

میگم: بد اخلاق. خدافظ 

 

 مثلا میخوام به روی خودم نیارم که ناراحتم! گوشیمو پرت میکنم روی تخت و میرم بقیه ی فیلم رو ببینم! لا مصب شانس هم ندارم! حالا که من ناراحتم و از درون لگدهای عشقی نثارم میشه، اینا توی فیلم همدیگه رو بغل کردن و ماچ و بوسه و  بیییب!! ببین کارم به کجا کشیده که باید به شخصیت های فیلم هم حسودیم بشه!!! 

 

یک ساعت بعد فیلمه داره با خوبی و خوشی تموم میشه که ویز ویز صدای ویبره موبایلم از زیر بالش میاد!! نیشم تا بنا گوشم باز میشه!! ...مثله پسر بچه هایی که با توپ گلی اومدن توی اتاق و مامانشون دعواشون کرده، با یه معصومیت خاصی، یه جوری که دل سنگ هم به رحم میاد، میگی: ببخشید دیگه! نباید اونجوری باهات حرف میزدم! آشتی؟؟ 

خب من نازم زیاده ولی نه تا این حد که نتونم فرصت رو غنیمت بشمارم!  خودمو لوس میکنم و میگم: باشه آشتی...ولی علی ِ بد اخلاق! دیگه اونجوری نباش! دلم میگیره تو بد اخلاق میشی... 

میگی : آخ قربون اون دلت بشم و ..... 

هیچی دیگه! انقدر خوب  این ماجرا تموم شد که دوباره نشستم فیلمه رو دیدم !! همه اش با خودن تصورم میکردم که ایندفعه کاری میکنم که شخصیت های فیلم به  ما حسودی کنن!! 

 

 ------------------------------------------------------ 

 

 دیگه نمیخواستم وبلاگ نویسی رو ادامه بدم! راستش حس و حالش نیست! تو هم بدتر از من دیگه اشتیاقی به وبلاگ نداری...ولی چند روز  پیش خیلی اتفاقی نشستم و کل آرشیو وبلاگمون رو خوندم و باعث شد خودم رو ملزم کنم هر از گاهی خاطراتمون رو ثبت کنم... لحظه به لحظه شادی و غم ها ، دعواها و عشقولانه ها، برام زنده شد! یک سال و یک ماهه که اینجا خونه ی مجازیمون شده! تمام این مدت تو سرباز بودی و دوری ها و دلتنگی ها همراهمون بوده... تمام این مدت اول و آخر حرفهام ناله و شکایت بوده اما همیشه ناله هام برای خودم جدید و داغه! فکر میکنم بزرگترین غم دنیا در اون لحظه روی سرمه!!.... برام جالبه که هیچ تغییری در احساسم ایجاد نشده...فقط بیشتر از قبل دوستت دارم! خیلی زیاد!  

پر رو نشی آ   !! 

1 2 3 4 5 ... 14 >>